دسته: یادداشت روز

  • مرگ بر ترامپ…

    ترامپ به جنگ برجام و صلح و دموکراسی آمده است. فی الواقع این «مرگ» خواهی نیست زیرا قابل ترجمه است به زنده باد برجام، زنده باد دموکراسی و زنده باد ایران…
    عصر ایران؛ مهرداد خدیر- «مرگ بر آمریکا؛ یعنی مرگ بر ترامپ و جان بولتون و پمپئو».

    این سخن آیت‌الله خامنه‌ای در دیدار سنتی ۱۹ بهمن ۱۳۹۷ با فرماندهان و پرسنل نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران است که در پاس‌داشتِ دیدار تاریخی همافران نیروی هوایی ارتش شاهنشاهی با امام خمینی رهبر فقید انقلاب در ۱۹ بهمن ۱۳۵۷ هر سال انجام می‌شود.
    ۴۰ سال پیش، روزنامۀ کیهان در صفحۀ اول تصویری منتشر کرد که در آن بدون آن که چهره‌های نظامیان مشخص شود پرسنل نیروی هوایی را در حال سلام نظامی و ادای احترام به امام خمینی نشان می‌داد.
    شاه در مقام «بزرگ ارتشتاران» سه هفته قبل از ایران رفته بود و این اتفاق از همراهی ارتش با انقلاب خبر داد و تکذیب ستاد ارتش شاهنشاهی هم کارگر نیفتاد و امام خمینی شخصاً بر عکس کیهان صحه گذارد و از آن پس روند سقوط رژیم سلطنتی سرعت گرفت و به ۷۲ ساعت نرسید.
    باری، نمی‌خواهم به آن ماجرا بپردازم. چه، انگیزۀ این نوشتار همان جمله است که در صدر آمد: «مرگ بر آمریکا یعنی مرگ بر ترامپ و جان بولتون و پمپئو».
    این برای نخستین بار است که رهبری عالی نظام مصادیق «مرگ بر آمریکا» را با ذکر نام مشخص می‌کنند. تفکیک از «ملت آمریکا» البته قبلا هم صورت پذیرفته بود اما نام بردن از مثلث جهنمی «ترامپ، جان بولتون و مایک پمپئو» و معرفی مصداق، برای اولین بار رخ می‌دهد.
    شاید خوانندگانی که با نوع نگاه این نویسنده در طول این همه سالی که می‌نویسد آشنایند از این نوشتار شگفت‌زده شوند و حتی برخی «سفارشی» تصور کنند.
    اما بگذارید یادآوری کنم در زمرۀ اولین کسان بودم که یادآور شدم شعار «مرگ بر آمریکا» – با این واژگان- در ردیف شعارهای اصلی انقلاب اسلامی۵۷ نبود و بعد از اشغال سفارت آمریکا در تهران در آبان ۱۳۵۸ اضافه شد.
    شعارهای ضد آمریکایی در جریان انقلاب اینها بود: «این شاه آمریکایی اعدام باید گردد» و «بعد از شاه نوبت آمریکاست» و برای این که نیروهای مذهبی با کمونیست‌ها و مائوئیست‌ها مرزبندی کنند این شعار: «چین، شوروی، آمریکا/ دشمنان خلق ما».
    دانشجویان مسلمان پیروخط امام هم وقتی از دیوارهای سفارت بالا رفتند پارچه‌نوشتۀ «مرگ بر آمریکا» را بر سر در آن نیاویختند بلکه پلاکارد و شعارشان این بود: «خمینی می‌رزمد، کارتر می‌لرزد.» بعدتر البته «مرگ بر آمریکا» رایج شد و در رسانه ها هم انعکاس یافت.
    این پیشینه را آوردم تا کسانی گمان نکنند «سفارش»ی در کار است اما بگذارید بگویم هر قدر درباره «مرگ بر آمریکا»های قبل می توان نظرات مختلف داشت در عصر آمریکای ترامپ، مرگ بر آمریکا همان «مرگ بر ترامپ» و آن دو موجود دیگر است.
    چرا مرگ بر ترامپ نگوییم؟ مگر او زندگی ما را هدف قرار نداده و به جان و مایحتاج اولیه ما نیفتاده است؟
    مرگ بر «ترامپ»ی که از برجام خارج شد و مردم ایران را دچار گرفتاری کرده و تندروهایی را در مخالفت با برجام مجال و میدانِ شماتت داده است.
    مرگ بر «ترامپ»ی که سیمایی از جهان آزاد را به تصویر کشیده که نتوان از دموکراسی گفت و موضوع روز را به قیمت گوشت و مرغ تقلیل داده و کاری کرده که به رده پایین هرم مازلو بازگردیم.
    یادمان باشد: هر بار که مردم ایران در رؤیای دولت ملی و دموکراتیک با حضور در صحنه به یک جامعه مردم‌سالار و ارتباطِ بی‌تنش با جهان دل می‌بندد این تندروهای آمریکایی‌اند که این رؤیا را باطل می‌کنند.
    عجبا که هر بار هم وقتی است که این سو ندای آشتی بلند شده است و آنها صدای صلح را خاموش می‌کنند و کاری می‌کنند تا آزادی خواهان و تحول طلبان، سرزنش شوند.
    دکتر محمد مصدق، با آمریکایی‌ها گفت و گو کرد و نومید از بریتانیایی که توطئه می‌کرد و اتحاد شوروی که طلای ما را نمی‌داد شاید امید داشت آمریکایی‌ها با بریتانیا همراهی نکنند و البته چنان هم نیست که تصور کنیم همه تخم‌مرغ‌ها را در سبد آنها چیده بود چرا که  اگر استالین نمرده بود جسارت دخالت نمی یافتند اما به هر حال، آنها دولت او را سرنگون کردند.
    ۲۵ سال بعد و به خاطر گسترش شکاف ناشی از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ انقلاب ضد سلطنتی به پیروزی رسید اما دولت موقت، سفارت آمریکا در تهران را نبست و با دو بار اشغال (سفارت و کنسول‌گری در تبریز) مقابله کردند و هیأتی عالی رتبه ( بازرگان، چمران، یزدی و محمد مجتهد شبستری) در الجزیره با زیبگنیو برژه‌ژینسکی مشاور ارشد کارتر گفت و گو کردند تا پول‌های فروش نفت را که برای خرید سلاح نگاه داشته بودند پس بگیرند و مواضع ایران انقلابی را هم منتقل کنند و پیش‌تر دکتر یزدی وزیر خارجه دولت کارتر را از پذیرش شاه به مثابه یک اتفاق تنش‌زا برحذر داشته بود.
    آمریکایی ها اما چه کردند؟ شاه را با نام مستعار پذیرفتند و به تصریح فرح از ترس واکنش افکار عمومی و برای پوشش به کلینیک بیماران روانی منتقل کردند.
    در حالی که در همان مکزیک هم قابل درمان بود. گابریل گارسیا مارکز در کتاب «یادداشت های پنج ساله» فاش کرده این پوست خربزه جمهوری خواهان یا دیوید راکفلر بانک‌دار زیر پای جیمی کارتر رییس جمهوری دموکرات بود چون می‌دانستند پاسخ این پذیرش بر پایه نوع واکنش‌های مرسوم آن دوره، اشغال سفارت و قطع رابطه و انتخاب نشدن کارتر برای دوره بعد خواهد بود.
    کارتر ابتدا مخالفت می‌کند اما به او می‌گویند شاه با نام مستعار می‌آید ولی خبر را لو می‌دهند یا درز می‌کند و اتفاقات بعدی رخ می‌دهد و اول از همه سقوط دولت موقت و منتفی شدن احتمال انتخاب مهندس بازرگان به عنوان اولین رییس جمهوری ایران به جای ابوالحسن بنی صدر که مسیر متفاوتی را رقم می‌زد.
    این مثال‌ها و مصداق‌ها برای آن است که صریح و روشن بگویم آمریکایی‌ها از لیبرالیسم و دموکراسی دم می‌زنند اما هر بار که نسیمی از لیبرالیسم در ایران می‌وزد آن که توطئه و خاموش می‌کند خودشان هستند. مصدق و بازرگان را گفتیم و نوبت به سال ۷۶ می‌رسد و سید محمد خاتمی.
    رییس جمهوری جدید برآمده از آرای ۲۰ میلیون ایرانی، با گفتمان متفاوت در دی ماه ۱۳۷۶ و در گفت و گو با کریستین امان‌پور (خبرنگار سی .ان. ان) درهای دوستی را گشود و کوشید از ارتفاع دیوار بی‌اعتمادی بکاهد. پاسخ اما چه بود؟ دولت بیل کلینتون همچنان تحریم‌ها را که البته در مقیاسی بسیار بسیار محدودتر از اکنون بود تمدید کرد.
    ۴ سال بعد بیل کلینتون رفته بود و بوش بر سر کار بود. رییس جمهوری ایران در شهریور ۱۳۸۰ در زمرۀ نخستین سران جهان بود که حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ را محکوم و اعلام همدردی کرد. در حالی که همه می‌دانستند میان ایران و القاعده و طالبان هیچ نسبتی نمی تواند برقرار باشد تنها ۴ ماه بعد اما رییس جمهوری آمریکا (جرج بوش پسر) ایران را در محور شرارت معرفی کرد و سال بعد این زمزمه درگرفت که به جز عراق، ایران را هم هدف دارد در حالی که ایران در دورۀ جرج بوش پدر در جبهۀ مخالف آمریکا نبود و از سقوط صدام حسین رضایت داشت.
    با روی کار آمدن حسن روحانی و با مدیریت جواد ظریف در وین توافق هسته‌ای انجام شد و امتیازاتی دادیم و از غنی‌سازی ۲۰ درصدی صرف‌نظر کردیم تا از انزوا به‌درآییم ولی در مقابل رفتاری پیشه کردند که مواضع رادیکال‌ها را تقویت کرده‌اند تا کار به جایی برسد که کسانی در داخل، مردم را شماتت کنند و بگویند اگر گوشت، گران شده به خاطر انتخاب خودتان است و انگار نه انگار که همین سرزنش کنندگان به خوردن اشکنه ترغیب می کردند. انتخاب ما ارتباط بود نه انزوا و این انزوا و تحریم، دوباره تحمیل شده است.
    مرگ بر آمریگا مرگ بر «ترامپ»ی است که ارزش‌های دموکراسی را به سُخره گرفته و جهان را از عصر دانایی به دورۀ ما‌قبل آن بازگردانده است.
    ۲۷ سال قبل الوین تافلر در کتاب «جابه‌جایی در قدرت» و در توضیح «دانایی و ثروت و خشونت در آستانۀ قرن بیست و یکم» به نام «دونالد ترامپ» هم اشاره می‌کند و از او به عنوان کسی نام می‌برد که نمی‌خواهد وارد عصر دانایی شود و با اتکا به ثروت بر آن است که قدرت را تصاحب کند.
    این اتفاق اما دو سال است که افتاده و بر این پایه، ترامپ در نقطۀ مقابل عصر دانایی قرار می‌گیرد و با همۀ ظاهر مدرن و قدرت و ثروت، نماد ارتجاع در دنیای مدرن و پسا‌مدرن است.
    اگر در «مرگ بر آمریکا» تردید دارید درباره «ترامپ و جان بولتون و پمپئو» تردید نکنید.
    آری! مرگ بر ترامپ که به جنگ برجام و صلح و دموکراسی آمده است. فی‌الواقع این «مرگ»‌خواهی نیست و حتی با مرگ بر آمریکاهای قبل ترامپ تقاوت دارد. زیرا قابل ترجمه است به زنده باد برجام، زنده باد دموکراسی و زنده باد ایران… به زبان فوتبالی‌ها ترامپ به دموکراسی و میانه‌روی و صلح‌خواهی پاسِ گل نمی‌دهد. او به اقتدار گرایی و نظامی‌گری، پاسِ گل می‌دهد.
    ممکن است بر این نویسنده خُرده بگیرید که تا کی مرگ بر این و مرگ بر آن؟ اما مگر با برجام، مرگ بر این و مرگ بر آن را کنار نگذاشته یا دست کم فاصله نگرفته بودیم؟ خود ترامپ بود که این بازی را شروع کرد.
    این شعر مارگوت بیکل را احمد شاملو به زیبایی به پارسی برگردانده: «آغاز جُداسری/ شاید/ از دیگران/ نبود».
    در این فقره اما آغاز جُداسری از ما نبوده است. اگر هم می‌گویید کسانی در داخل بهانه دادند باز هم ترامپ است که فضا را برای تحول‌خواهان و دموکراسی‌طلبان تنگ کرده و دغدغۀ  جامعه را به امور روزانه فروکاسته و با این اعتبار است که مرگ بر ترامپ را نه یک دشنامِ سیاسی که ابراز نفرت از سیاست‌هایی باید دانست که چون اختاپوس و کابوس به جان جامعۀ ایران افتاده است…

  • آقای نوبخت؛ الان وقت گلایه از مردم نیست، وقت حل کردن مشکلات است

    آقای نوبخت عزیز، خود را جای پدری بگذارید که یک حقوق اداری می‌گیرد و دختری دم بخت دارد، پسری که دانشگاه آزاد می‌رود و کودکی که پوشک نیاز دارد. به اینها قیمت گوشت، برنج و روغن را هم اضافه کنید. قیمت میوه و لباس را هم در نظر بگیرید. با این شرایط زندگی سخت می‌شود آقای معاون.
    عصر ایران؛ مصطفی داننده- نوبخت معاون رییس جمهور و رییس سازمان برنامه و بودجه با تعریف از روحیه مردم در زمان جنگ ۸ ساله گفت:«در آن زمان برای سوءاستفاده نکردن دشمن عجز و لابه نمی‌کردیم اما الان که در شرایط سخت جنگ اقتصادی نابرابر هستیم، متاسفانه آن نوع تحمل کردن کم‌رنگ شده است.»
    بله، روحیه مردم در زمان جنگ بی‌نظیر بود. آنها هم جنگ را تحمل می‌کردند و هم شرایط بد اقتصادی را. سخت است هم دغدغه موشک عراقی‌ها را داشته باشی هم شکم فرزندانت.
    ایرانی‌ها در ۸ سال سخت، با چنگ و دندان کشور را حفظ کردند. مردم در آن زمان مسؤولان کشور را با خود همراه می‌دیدند. اگر مردم شهید می‌دادند، مسؤولان هم شهید می‌دادند. مردم در ریاضت اقتصادی بودند، مسؤولان هم سختی می‌کشیدند.
    دوستی تعریف می‌کرد که برادرش در دهه ۶۰ در جهاد کار می‌کرده است. زمان حقوق که می‌رسید، هرنیروی بر اساس نیازی که داشت، پول بر می‌داشت و مقدار قابل توجهی از حقوق در نظر گرفته شده به صندوق جهاد بر می‌گشت.
    بله، آن مسؤولین، همراهی مردم را هم داشتند.
    آقای نوبخت، کم تحملی مردم را در رفتار خود جستجو کنید. این خود شامل همه می‌شود. دولت، مجلس و هر نهاد و ارگانی که برای مردم تصمیم می‌گیرد و در آینده آنها نقش دارد.
    آیا شما هم مانند مسؤولان زمان جنگ هستید که از مردم انتظار دارید مثل دهه ۶۰ باشند؟
    به صورت قاطع می‌شود گفت که مردم شبیه تر به مردمان زمان جنگ هستند تا مسؤولان. کدام مسؤول در کشور مانند زمان جنگ است؟
    این روزها که مردم در شرایط بد اقتصادی هستند، کدام مسؤول حاضر شده است از حقوق ماهیانه خود بگذرد؟ کدام مسؤول در زمانی که مردم در صف گوشت هستند، در صف گوشت می‌ایستد تا گوشت یخ زده بگیرد؟ کدام مسؤول با حقوق یک میلیونی در سرزمین عجایب قیمت‌ها زندگی می‌کند؟ کدام مسؤول در نان شب خود مانده است؟
    مردم دیگر چه کنند؟
    جامعه ایران که سراسر تحمل است. کدام مردم را سراغ دارید، که یک شبه، ارزش پول‌شان به پایین‌ترین حد ممکن برسد و بازهم تحمل کنند؟
    آقای نوبخت عزیز، خود را جای پدری بگذارید که یک حقوق اداری می‌گیرد و دختری دم بخت دارد، پسری که دانشگاه آزاد می‌رود و کودکی که پوشک نیاز دارد. به اینها قیمت گوشت، برنج و روغن را هم اضافه کنید. قیمت میوه و لباس را هم در نظر بگیرید. با این شرایط زندگی سخت می‌شود آقای معاون.
    آقای نوبخت الان که وقت گلایه از مردم نیست. الان وقت حل کردن مشکلات است. مشکلاتی که از در و دیوار کشور بالا می‌رود.
  • انتقاد از لباس زنان در جشنواره فیلم فجر؛ یعنی ندیدن جامعه

    راه دور نروید. در همین جشنوراه فیلم فجر تماشاچی‌ها را ببیند. چه فرقی میان لباس آنها و لباس بازیگران پیدا می‌کنید؟ تقریبا هیچ!

    عصر ایران؛ مصطفی داننده- برای اهالی سینما، بهمن سرد ایران، داغ داغ است. فیلم می‌بینند، نقد می‌کنند، دست می‌زنند، هو می‌کنند و حسابی از دیدن فیلم سیراب می‌شوند.
    در این دو هفته همه حرف‌ها در مورد فیلم است اما گاهی برخی در مورد وضعیت لباس بازیگران در فیلم‌ها و جشنواره حرف می‌زنند. آنها حتی تماشاگران را هم بی بهره نمی‌گذارند.
    این عده می‌گویند این جشنواره فیلم فجر است یا جشنواره مُد لباس؟
    این نقدها نشان می‌دهد، نقدکنندگان چندان در جامعه حضور ندارند. آنها اگر در روزهای عادی در خیابان‌های پایتخت یا هر شهری که در آن هستند قدم بزنند می‌بینند که مردم عادی هم اینگونه لباس می‌پوشند.
    شاید بازیگران از لباس‌های گران‌تری استفاده می‌کنند اما سبک لباس‌ها همانی است که دختران در شهرهای مختلف می‌پوشند. کافی است در یک روز سوار بی‌آرتی شوید و از جنوب شهر به بالای شهر بروید و از پنجره‌های اتوبوس دخترکانی که در خیابان راه می‌روند را ببینید.
    راه دور نروید. در همین جشنوراه فیلم فجر تماشاچی‌ها را ببیند. چه فرقی میان لباس آنها و لباس بازیگران پیدا می‌کنید؟ تقریبا هیچ!
    این نوع لباس پوشیدن دهن کجی به هیچ کس نیست بلکه سبک زندگی مردم است. در ضمن بازیگر‌ها در همه جای دنیا، سعی می‌کنند متفاوت باشند، متفاوت بپوشند چون کار آنها دیده شدن است.
    واقعیت جامعه همینی است که می‌بینید.
    این عده حتی به پوشش لباس بازیگران در فیلم‌ها هم معترض هستند. فیلم‌ها بیانگر واقعیت‌های جامعه است. ما وقتی می‌خواهیم سبک لباس پوشیدن مردم در دهه چهل، پنجاه، شصت یا هفتاد را ببینم به کجا مراجعه می‌کنیم؟
    قطعا فیلم‌هایی که در آن زمان ساخته شده است. از داخل کتاب‌ها که نمی‌شود به نوع پوشش مردم دست پیدا کرد. اما با دیدن فیلم‌ها به ویژه فیلم‌های خیابانی، می‌شود به سبک زندگی مختلف مردم پی برد. نسل جدید با دیدن فیلم‌های دهه شصت یا هفتاد ایران می‌تواند به قدرت نمایی پیکان در خیابان‌های ایران پی ببرد.
    سی سال دیگر مردم با دیدن فیلم‌های دهه هشتاد یا نود، می‌توانند ببیند مردم چه می‌پوشیدند و چه سوار می‌شدند.
    سبک لباس پوشیدن زنان و مردان ایرانی تغییر پیدا کرده است و به نظر می‌رسد باید این تغییر را پذیرفت. تغییرات فرهنگی در جامعه اجتناب ناپذیر است.
    به جای داد و فریاد در مورد لباس بازیگران در جشنواره فیلم فجر باید به این سوال پاسخ داد بودجه‌های فرهنگی این کشور در کجا هزینه می‌شود که خروجی آن در جامعه قابل مشاهده نیست؟
    این همه سازمان فرهنگی و با بودجه‌های آنچنانی در کشور وجود دارد و بازهم فریادها در مورد مسائل فرهنگی است. این نشان می‌دهد مشکل از جوانان این کشور نیست بلکه مشکل از بودجه‌هایی است که هیچ اثری در جامعه ندارد.
    همه آنهایی که انتقاد می‌کنند نوع لباس پوشیدن خود در دهه شصت را با امروز مقایسه کنند تا متوجه تغییرات جامعه شوند.
    به احتمال زیاد در اختتامیه فیلم جشنواره فجر که از تلویزیون پخش می‌شود بازهم شاهد سانسور بازیگران زنی هستیم که جایزه دریافت می‌کنند، سانسوری که به نظر می‌رسد سانسور جامعه باشد.

  • روح احمدی‌نژاد در کپیِ ناشیانۀ «آژانس شیشه‌ای»!

    تمام حرف فیلم «دیدن این فیلم جرم است» این است که کشور، دیگر انقلابی نیست و همه عافیت طلب شده اند. اما زور قهرمان فیلم فقط به گروگان دو تابعیتی می‌رسد نه حامیان او…

    عصر ایران؛ مهرداد خدیر- این جملۀ کارل مارکس را بارها خوانده یا شنیده‌ایم که «تاریخ، دوبار تکرار می شود. بار اول به صورت تراژدی، بار دوم به صورت کمدی».
    برخی البته گوینده را نه مارکس که دیگری دانسته‌اند ولی باز سخنی قابل تأمل است.
    می‌خواهم دربارۀ فیلم «دیدن این فیلم جرم است» به کارگردانی «رضا زهتابچیان» بنویسم. یک «کپی نابرابر با اصل» از فیلم مشهور و بارها دیده و تحسین شده «آژانس شیشه‌ای».
    توضیح یا توجیه کارگردان یا تهیه‌کننده این است که اولا دربارۀ فیلم «آژانس شیشه ای» هم می‌گفتند از فیلم دیگری (بعد از ظهر سگی) کپی‌برداری شده است ثانیا مضامین محدود است و ممکن است در آینده هم بگویند از روی این فیلم کپی برداری کرده‌اند.
    گروگان گیری با ادعای کار ارزشی و نقض قوانین کشور بر اساس برداشت شخصی اما یادآور فیلم «آژانس شیشه‌ای» است و حتی فیلم «لاتاری» هم در بخش هایی «تقلیدی» ارزیابی شد چه رسد به فیلم «دیدن این فیلم….».

    کارگردان اصرار دارد فیلمی را که با بودجه حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی ساخته شده یک فیلم «اعتراضی» معرفی کند اما به قول دکتر شریعتی «برای این که بدانی هر که چگونه فکر می کند ببین از کجا می خورد».
    اگر اجازه می دادند «آشغال های دوست داشتنی» محسن امیر یوسفی پخش شود و همین حوزه هنری مانع اکران برخی فیلم ها در سینماهای خود نمی شد و برای دیگران هم این امکان فراهم بود که فیلم های سیاسی و اعتراضی بسازند آنگاه می توانستیم باور کنیم این فیلم واقعا سیاسی و اعتراضی است اما دست کم به نویسندۀ این سطور این احساس دست داد که انگار می‌خواهند «اعتراض» را هم مصادره کنند.
    در «آژانس شیشه‌ای» رفتار حاج کاظم را با توجه به سابقه و توقعاتش می توان توجیه کرد و باور او به صرف سلاح نیست. در اینجا اما «امیر» که مثلا قهرمان داستان است به صرف این که سلاح در دست دارد می خواهد قانون مورد نظر خودش را اعمال کند و بدون سلاح هیچ است! سن و سالی هم ندارد که بگوییم سی تا چهل سال قبل فرمانده جنگ بوده و ناچار پای عموی او را به میان می‌کشند.
    کارگردان می داند تماشاگر به خاطر بازداشت فردی به صرف مستی هم‌ذات‌پنداری نمی‌کند بنابراین آزار و اذیت یک زن باردار را دست‌مایه می‌کند و بعد در می‌یابیم که مرد مست دو‌تابعیتی هم هست.
    با این حال مشخص نمی‌شود که اگر پای همسر خودش هم در میان نبود همین کارها را برای شهروندان دیگر هم انجام می داد یا نه؟
    تمام ذوق کارگردان و تهیه کننده در این است که در صحنه‌هایی که غیرت ایرانی به نمایش گذاشته می‌شود تماشاگران در سالن کف می‌زنند. مثلا وقتی می‌گوید در عربستان سعودی به دو نوجوان ایرانی تعرض شد. یا کارگردان اصرار دارد بگوید قالپپاق دزد را می گیرند  و دزدان بزرگ آزادند. اما آن فرد را مگر به اتهام دزدی گرفته ؟ با این حال همین جملات تلگرامی هم دل عده ای را خنک می کند و آقای زهتابچیان هم امیدوار است تماشاگر را با خود همراه سازد. احساساتی هم ابراز می شود اما به تعبیر عارف قزوینی «احساسات جماعت به پُفی برانگیخته و به تُفی خاموش می‌شود!»
    فیلم می‌خواهد دیگران را بی غیرت معرفی کند و انگار همه بی غیرت شده‌اند و فقط قهرمان فیلم که کاریکاتور حاج کاظم آژانس شیشه‌ای است غیرت دارد.
    در تمام طول فیلم این پرسش در ذهن انسان چرخ می‌زند که اگر سیستم این قدر فاسد شده که نمی‌توانی به خاطر تعرض یا آزار زن خودت و از دست رفتن جنین فرزندت، به جایی شکایت کنی و انگار کاپیتولاسیون بازگشته و چون طرف، دو تابعیتی است سفارت بریتانیا پی‌گیر ماجراست چرا این جوان زندگی خود را در خدمت همین سیستم قرار داده است و از چی دفاع می کند؟ سلاح در دفاع برداشته یا شورش؟
    این تضاد و تناقض را فیلم به هیچ رو نمی‌تواند پاسخ دهد جز این که بگوید همه در فساد دست و پا می‌زنند الا یک نهاد خاص.
    مقامات امنیتی در رده های مختلف، فرزند یک روحانی مورد احترام و نیروهای انتظامی و دیگران همه بسیج شده‌اند تا متهم را از دست انقلابیون برهانند!
    با این وصف می‌توان پرسید چرا منتها آرزوی امیر این است که یک سیلی بزنند و عموجان در نهایت دست او را می شکند یا بلایی دیگر سر او می آورد؟
    تمام مشکل امیر و دوستان با آدم بَدۀ فیلم است اما اگر او را درپایگاه قطعه قطعه کنند آیا آن عدالت که آرزو می کنند حاکم می شود؟!
    این فیلم البته از یک نظر موفق است و آن همانا دمیدن روح محمود احمدی‌نژاد و «تفکر بهاری» است و یادآور آتش زدن حکم دادگاه درباره اسفندیار رحیم مشایی در مقابل سفارت انگلستان در تهران.
    آژانس شیشه ای را با بازی درخشان پرویز پرستویی به یاد می‌آوریم و می‌شناسیم و در واقع در ذهن ما ثبت شده اما فیلم «دیدن این فیلم …» بازی‌های خوبی هم ندارد. تا جایی که شاید محمود پاک‌نیت بدترین بازی عمر خود را در آن به نمایش گذاشته باشد و حسین پاکدل هم انگار بازی نمی کند و وسط فیلم ظاهر شده است. صحنه نیروهای امنیتی و ویژه و تجهیز آنان به مدرن ترین وسایل البته قابل توجه است و خوف‌انگیز.
    با این همه تمام حرف فیلم این است که کشور، دیگر انقلابی نیست و همه عافیت‌طلب شده اند. اصلا بی غیرت شده اند و به خاطر همین نهادهای انقلابی و امنیتی روی هم سلاح می‌کشند.
    اگر چنین است امیر خان چرا سراغ اصل‌کاری‌ها نمی‌رود؟ چرا تمامِ گیِرِ او به گروگان بی دفاع است نه حامیان و سفارش کنندگان؟ او که بلد است اسلحه بکشد، او که دوست دارد سیلی بزند. خوب اگر خیلی دلاور است به حامیان آن متهم بزند! این که تمام غیظ خود را متوجه فردی کند که در گروگان اوست چه شجاعت ویژه ای می‌طلبد؟
    حرف دل او اما شاید از زبان دیگری بیان شود که وقتی می پرسند «در زمین کی هستی»، جواب می‌دهد «زمین، مال آنهاست. ما سیم‌خاردار دور زمین هستیم».
    براین اساس می‌توان پرسید مگر قهرمان داستان نمی‌بیند همه بی غیرت شده‌اند و در سطوح مختلف برای آزادی متهم سفارش می‌کنند؟ چرا همه زور و خشم خود را متوجه آدمی بی سلاح می کند و عرضه و زورش را به صاحبان قدرت که بعضا با چهره های مخوف تصویر شده اند نشان نمی‌دهد؟
    بگذارید تکرار کنم. با لحن اعتراضی فیلم مشکل ندارم. با مصادره فیلم های اعتراضی مشکل دارم و این که به دیگران اجازه ندهیم و خودمان ادای معترضان را درآوریم.
    اگر همه این مجال را داشته باشند آقای زهتابچیان را بیشتر می توان باور کرد و آن پرسش را تکرار می کنم که چرا امیر به این نتیجه نمی رسد که به جای آزار گروگان سراغ حامیان برود و اصرار دارد هم در خدمت باشد و هم شورش کند؟
    مهم ترین تفاوت حاج کاظم آژانس شیشه ای با امیر این فیلم این است که هویت حاج کاظم به سلاح او نبود. بدون سلاح هم مقبول بود اما این فرمانده بدون سلاح عملا قادر به ایفای نقشی نیست. شاید به خاطر همین سلاح را زمین نمی گذارد و حفظ امنیت را به انواع و اقسام نهادهای دیگر نمی سپارد.
    با این همه فیلم در یک موضوع موفق است و آن هم تصویر انواع نهادها و دستگاه ها که به موازات هم فعالیت می کنند و وارد یک ماجرا می شوند.

  • مهراب قاسم‌خانی خطاب به روزنامه کیهان:‌ پیرزن فحش نیست

    مهراب قاسم‌خانی در پاسخ به ادبیات روزنامه کیهان در توصیف فاطمه معتمدآریا تاکید کرد که واژه پیرزن فحش نیست.

    دیروز چهارشنبه ۱۰ بهمن روزنامه کیهان در واکنش به سخنان فاطمه معتمدآریا در افتتاحیه جشنواره فیلم فجر نوشته بود:‌ «انتظار آن بود حالا که  پیرزنی سرد و گرم چشیده هستید، از گذران عمرتان عبرت گرفته و از حداقل بینش و دانش برخوردار باشید. نمکدان نشکنید، منشا نشر دروغ نشوید و عاقلانه زندگی کنید.»
    ادبیات روزنامه کیهان در این مطلب با واکنش مهراب قاسم‌خانی روبه‌رو شد که در اینستاگرام نوشت:‌ «در پاسخ به انتقادات خانم معتمدآریا در مراسم افتتاحیه جشنواره فجر، روزنامه کیهان مطلبی نوشته که چندین بار توی متنش در وصف ایشون از واژه “پیرزن” استفاده کرده. کاری به این ندارم که با هر استانداردی خانم معتمد آریا پیرزن محسوب نمیشن و در نهایت یه خانم میانسال به حساب میان، ولی نکته اصلی که میخوام در موردش حرف بزنم، شکل استفاده از واژه “پیرزن” توسط این روزنامه وزینه که به قصد تحقیر و تمسخر خانم معتمد آریا ازش استفاده شده. یعنی این عزیزان از “پیرزن” به جای فحش استفاده کردن.
    این فرهنگ دقیقاً همون فرهنگیه که برای تحقیر یه مرد میگه: “مثل زنا هستی” یا برای تمسخر طرف مقابل از واژه های “دهاتی” و “شهرستانی” استفاده میکنه. این ادبیات نشون دهنده میزان تحجر فکری تحریریه کیهان و فاصله اش از تفکر و تعقل و خرده. فرهنگ و ادبیاتی چندش آور با رویکرد جنسیتی و نژادپرستانه که سالهاست منسوخ شده.
    فقط متوجه دلیل عصبانیت کیهان از صحبت‌های خانم معتمدآریا نشدم. این که ایشون نصف سال‌های فعالیتشون رو با انواع ممنوعیت و محرومیت گذروندن و همفکران شما همیشه از ایشون متنفر بودن رو دروغ گفتن؟ الان دارید منت میذارید که اجازه دادید بدون لابی و حمایت و فقط با استفاده از توانایی‌های خودشون کار کنن و بدرخشن؟ بابا دستتون درد نکنه که این همه بزرگوارید.
    البته درکتون میکنم. سخته که صاحب تمام قدرت و ثروت باشی و تصمیم گیری‌های فرهنگی و سیاسی در اختیارت باشه و تریبون و رسانه ملی دستت باشه، اون وقت مردم یکی رو دوست داشته باشن که چشم نداری ببینیش… منم بودم عصبانی میشدم… به هر حال “پیرزن” فحش نیست.»
  • فحش دادیم تا باخت را جبران کنیم

    به نظر می‌‍رسد ایرانی‌ها فکر می‌کنند اگر در این صفحات ابراز وجود نکنند یک شانس بزرگ را در زندگی خود از دست داده‌‍اند. با چرخی در شبکه‌های اجتماعی آدم های معروف‌ می‌توانید ردپای ایرانی‌را ببیند. هیچکدام از ستاره‌های داخلی و خارجی از شر فحش‌های آبدار ایرانی در امان نیستند.

    عصر ایران؛ مصطفی داننده- «ستاره ژاپنی از دست ایرانی‌ها اینستاگرامش را بست» قابل پیش بینی‌ترین اتفاق بعد از بازی ایران و ژاپن همین بود. اصلا چه معنی دارد که «یویا اوساکو» دو گل به ما بزند، بد هم بزند بعد در هتل راحت بخوابد و به فینال فکر کند. زهی تصور باطل زهی خیال محال.
    خیلی‌ها تازه صفحه را اشتباهی رفتند و به  «سوگورو اوساکا» دونده ژاپنی فحش دادند.
    بالاخره باید مقصر باخت ایران به ژاپن پیدا شود و چه مقصری بهتر از ستاره ژاپنی‌ها. اگر آنها نبودند ما الان فینالیست بودیم. همه آنهایی که فحش دادند علت طلاق را ازدواج می‌دانند و علت باخت ایران را ژاپن.
    ما با هزار و آرزو به جام ملت‌ها رفته بودیم. قرار بود طلسم ۴۳ ساله را بشکنیم. آنوقت یک چشم بادامی می‌آید تمام کاخ‌های ساخته شده ما را ویران می‌کند، آنهم درست زمانی که ما داریم به داور اعتراض می‌کنیم.
    حالا که بازیکنان تیم ملی در زمین چمن نتوانستند جواب ژاپنی‌ها را بدهند ما در فضای مجازی حسابی از خجالت آنها در می‌آییم. آنقدر فحش می‌دهیم تا طرف صفحه خود را ببندد. بستن صفحه یعنی ما موفق بوده‌ایم!
    این روش در مورد تمام کسانی که ما ایرانی‌ها به آنها فحش داده‌ایم جواب داده است. به قول صادق هدایت:« زبان فارسی اگر هیچ نداشته باشد فحش آبدار زیاد دارد.»
    همین آدم‌هایی که برای جبران باخت ایران به بازیکن ژاپن فحش می‌دهند، به سراغ صفحه سردار آزمون و احسان حاج صفی می‌روند و نظر می‌گذارند که شما آبروی ایران و ایرانی را بردید. چرا جنبه باخت ندارید؟
    به نظر می‌‍رسد ایرانی‌ها فکر می‌کنند اگر در این صفحات ابراز وجود نکنند یک شانس بزرگ را در زندگی خود از دست داده‌‍اند. با چرخی در شبکه‌های اجتماعی آدم های معروف‌ می‌توانید ردپای ایرانی‌را ببیند. هیچکدام از ستاره‌های داخلی و خارجی از شر فحش‌های آبدار ایرانی در امان نیستند.
    برخی از ما فکر می‌کنیم آنها پیام‌ها را نمی‌خوانند. بسیاری از این ستاره‌ها تلاش می‌کنند بفهمند این افراد با خط ناشناخته خود چه چیزهایی برای‌‎شان نوشته اند. دوستان ایرانی و ترجمه گوگل به این افراد می‌گوید که ایرانی‌ها به آنها فحش داده‌اند. فحش‌هایی که در هر فرهنگی ناپسند است.
    واقعیت این است که ما دوست نداریم موفقیت دیگران را ببینم. رسیدن افراد مختلف به قله و ماندن ما در کوه پایه، حسابی آزارمان می‌دهد. رشد آنها انگار چاقویی است که در قلب‌مان نشسته است.
    این درد مشترک بسیاری از ما در دنیای واقعی است اما در فضای مجازی آن را بروز می‌دهیم. بسیاری از ما  در دنیای واقعی از خود چهره موجهی نشان می‌دهیم  اما وقتی پای‌مان به شبکه‌های اجتماعی می‌رسد، چون آن فضا را غیر واقعی می‌دانیم چهره واقعی خود را نشان و شروع به فحاشی می‌کنیم.
    جامعه واقعی ایران را در فضای مجازی باید جستجو کرد. فضایی که این روزها از آن صداهای خوبی به گوش نمی‌رسد و نشان می‌دهد جامعه ایران دچار چه بیماری‌های اجتماعی مهلکی است.
    مردم دنیا بر اساس همین فحش‌ها ایران و ایرانی را قضاوت می‌کنند. در این وضعیت، آنها احتمالا مردم ایران را مردمی بی‌ادب می‌نامند که بدون هیچ دلیلی به طرف مقابل فحش می‌دهند.
  • یک عکس، عقل و احساسمان را رو کرد

    یک عکس گویای خیلی از مسائل است. می‌تواند بگوید ما نباید به احساس مان به اندازه عقلمان توجه کنیم. می‌تواند بگوید که چرا همیشه حسرت می‌خوریم و پیشرفت برایمان گام‌های کوچک است.
    می‌گفتند با فوتبال می‌شود مردم را شاد و آنها را از فشار زندگی خارج کرد اما این را نگفتند که در فوتبال، ما همانیم که در زندگی هستیم.
    ایران در نیمه نهایی به مصاف ژاپن رفت و سرمربی گفته بود که با قلبتان بدوید و با عقلتان بازی کنید اما به ناگاه همه چیز عوض شود و در آن بازی عقلمان را رها کردیم و با احساساتمان به سوی داور حمله کردیم و ژاپنی‌های سخت کوش و پرتلاش و به قول ما فاقد احساس و کامپیوتری رفتند و دروازه را باز کردند.
    مسئله‌ای که در زندگی ما ایرانی‌ها به وفور یافت می‌شود اصل‌ها را رها می‌کنیم و دنبال احساس و هیجان هستیم.
    می‌گویند قرار است برنج گران شود و آن وقت صف می‌کشیم تا آذوقه زندگی‌امان را تأمین کنیم و هیچ کس نمی‌آید بگوید که چه کنیم تا گران نشود و می‌خریم تا کمیاب و گرانتر شود.
    روی هیجانات و احساسات دار و ندار زندگی‌امان را می‌فروشیم تا در صف «ایران خودرو» و «سایپا» خودرو ایرانی بخریم و دو برابربفروشیم. فکری که در عمل به بار نمی‌نشیند و زرنگ‌تر از ما خودروسازانی هستند که قیمت قطعی را در زمان تحویل اعلام می‌کنند.
    هیجان و احساسات مربوط به مردم ایران نیست و دولتمردان هم چیزی کمتر از مردم ندارند.
    مسئله دیگر بحث قرار دادن فردی به عنوان سیبل است. عادت کرده‌ایم که فردی را در باخت‌ها مقصر بدانیم و خود را بری کنیم از آنچه که رخ داده است.
    شاید چند دقیقه قبل از بازی ژاپن همه می‌گفتیم که کی‌روش بهترین است و باید قراردادش تمدید شود اما پس از بازی چه شد؟! از جواد خیابانی مجری گرفته تا تمام کارشناسان و سیاست‌مداران و ورزشی‌ها عامل را کی‌روش دانستند و ولاغیر و چشم‌ها به روی موفقیت‌های گذشته بسته شد.
    نمونه بارز سیاسی آن در این روزها ظریف است کسی که برجام را به سرانجام رساند و همه رقص کنان و پای کوبان به خیابان ریختند و او را سردار ملی خواندند! اما برخی اتفاقات داخلی و حضور یک رئیس جمهور نامتعادل در آمریکا و پاره کردن برجام توسط او سبب شد تا ظریف را میرزا ابوالحسن خان شیرازی و الله‌یار خان آصف‌الدوله بخوانند و برجام را عهدنامه «ترکمانچای»!
    باید در روزگاری که همه چیز با صفر و یک برنامه‌ریزی می‌شود عقل‌ها را فعال کنیم و با دل‌ها، احساسات را فعال و پویا نگه داشت اما نباید جای آن را عوض کرد.
  • از شلوار جینِ استخدام تا سرود ملی بازیکنان؛ لطفا بی‌خیال شویم

    بازیکنان تیم ملی اگر فوتبال بازی کردن بلد نباشند باید آنها را مواخذه کرد نه اینکه چون سرود ملی را اشتباه خواندند آنها را به صلابه بکشیم.

    اشتباه خواندن سرود ملی توسط یکی، دو تا از بازیکنان تیم ملی حسابی سروصدا به پا کرده است و حتی برخی ادعا کرده‌اند که تیم ملی جای بازیکنانی که سرود ملی کشورشان را بلد نیستند، نیست!
    اینکه بهتر است بازیکنان سرود ملی کشورشان را بلد باشند، شکی نیست اما این برخوردها هم درست نیست. بازیکنان تیم ملی به خاطر کیفیت‌بازی‌شان لباس سفید رنگ ایران را می‌پوشند نه به خاطر حفظ بودن شعر. بماند که خیلی از ما هم سرود ملی را از بر نیستیم و اگر قرار به خواندن از حفظ باشد، کُمیت ما نیز لنگ می‌زند.
    این برخوردها با بازیکنان تیم ملی درست مانند برخورد برخی اداره‌ها با استخدام‌هاست. برخی سازمان‌ها و نهادها که احتیاج به متخصصین دارند در مصاحبه خود از متقاضی‌ها از نماز جمعه و شلوار لی می‌پرسند. گویا رفتن به نماز جمعه یا نپوشیدن شلوا جین و یا ندیدن ماهواره تاثیری در تخصص او دارد.
    در مسائل این چنین داشتن تخصص مهم‌تر از هر مسئله دیگری است. باور کنید مثلا اگر کسی در یک پالایشگاه نفتی هر هفته به نماز جمعه برود اما تخصص نداشته باشد، نمی‌تواند کارها را پیش ببرد و حتی حضورش می‌تواند خطر بزرگی برای آن کار تخصصی باشد.
    بازیکنان تیم ملی اگر فوتبال بازی کردن بلد نباشند باید آنها را مواخذه کرد نه اینکه چون سرود ملی را اشتباه خواندند آنها را به صلابه بکشیم.
    از اشتباه بازیکنان تیم ملی دفاع نمی‌کنم. آنها بهتر بود با توجه به اینکه می‌دانند دوربین‌های تلویزیونی آنها را نشان می‌دهد، سرود کشور را حفظ می‌کردند. اما به خاطر این اشتباه در این زمان حساس نباید آنها را مواخذه کرد.
    نباید کاری کنیم به جای ژاپن به سرود فکر کنند و به جای مرور تاکتیک‌های تیم ملی، بیت‌های سرود ملی را حفظ کنند. می‌شود از مسابقات بعدی از آنها خواست که حتما سرود کشور را از بر کنند یا حداقل اگر بلد نیستند آن را با صدای بلند نخوانند.
    در سیل مشکلات اقتصادی و اجتماعی در حال لذت بردن از فوتبال بازی کردن آنها هستیم. اجازه بدهیم آنها هم در آرامش بازی کنند و از این فوتبال لذت ببرند.
    به خدا که جامعه ایران به این شادی احتیاج دارد. قهرمانی تیم ملی در آسیا حسابی ما را کیفور می‌کند. میلاد محمدی یا رامین رضاییان یا هر بازیکن دیگری که سرود را اشتباه خواند آنقدر در این چند روز حال ما را خوب کرده‌اند که می‌شود اشتباه خواندن سرود را ندیده گرفت و به همه خوبی‌ آنها بخشود.
    حالا برای اینکه یک سوزن به خودمان هم بزنیم، بعد از خواندن این مطلب سعی کنید یک بار سرود ملی را از حفظ بخوانید.
  • نوبت انداختن تشت مسعود صابری از بام شد/من و این گوشی و عکسای توی لامصب…

    در گذشته و هنوز هم جمعیتی هستند که الگوهای رفتاری و فکری‌شان نه بازیگر و خواننده که اهل خرد و منطق هستند. اگر تن بدهیم به این فرضیه که مردم تحت تاثیر ستاره‌های حلبی برای زندگی‌شان تصمیم می‌گیرند، تتلو الان شاید در حوزه موسیقی یک مدیر ارشد بود!
    عصرایران؛ احسان‌محمدی- در «گردونه رو بچرخونِ» روزگار نوبت به مسعود صابری رسید. پزشکِ قرمزپوشی که با سیمای ِ جذابِ مردانه در صعودی آسانسوری از اتاق عمل به ستاره مقبول تهیه‌کنندگان تلویزیون برای دعوت شدن به برنامه‌های گوناگون تبدیل شد
    دکتر صابری صدای خوبی دارد. دستکم برای کسی که عمری را صرف مطالعه رشته دشوار پزشکی و جراحی در اتاق‌های عمل استریلیزه کرده. در هر برنامه ای که ظاهر می‌شد یک برگ تازه رو می‌کرد. در خندوانه‌ی رامبدجوان؛ شوخ طبع، در کتاب بازِ سروش صحت؛ اهل مطالعه، در اکسیرِ فرزاد حسنی؛ یک پزشک دلسوز سلامت شهروندان، در برنامه‌ای دیگر؛ «فعال در امور خیریه»،  روی استیج؛ «خواننده ای پرشور»، روی بیلبوردها با ریش سفید و موهای جوگندمی و لبخند دندان‌نما؛ مردی میانسال و گیرا و …
    روی جلد مجلات نشست، در سمینارها حاضر شد، در اینستاگرام عکس‌ها و ویدئوهایی در مورد کودکانی که برای جراحی صبورانه و با مهربانی برایشان وقت گذاشته، منتشر کرد و به عنوان یک چهره مورد تحسین عمومی قرار گرفت. به واسطه همین چهره‌سازی بلیط‌های کنسرت موسیقی‌اش به سرعت فروخته شد.
    اما حالا با انتشار یک کلیپ افشاگرانه، به یکباره کشف می‌شود که او «جزئی از باند ستاره‌سازی کاذب» در کشور است، دست‌هایی در کار است تا ستاره‌هایی یک‌شبه به شهرت برسند و امثال کیهان کلهر و حسین علیزاده از کادر تلویزیون خارج شوند و عصر، عصر حمید هیرادها و بهنام بانی ها و حامد همایون هاست…
    چون که بالاتر نشسته بود، حالا استخوانش سخت‌تر خواهد شکست. برای همین او از یک چهره محبوب به عنوان یک «بدمن» معرفی می‌شود. مردی که انگار نماینده نسلی از ستاره‌های اغراق شده برای فریب ماست. ما که معصومانه هر چه بدهند می‌خوریم، هر چه بنویسید می‌خوانیم، هر چه بخوانند می‌شنویم و هر چه بگویند گوش می‌دهیم و فرمان می‌بریم؟
    اما آیا این تمام ماجراست؟ آیا همه ما تا این اندازه تحت فرمانیم؟ مصلوب و بی‌اختیار؟ یا قدرت در دست اکثریتی است که مرعوب شده و ذائقه و سلیقه‌ اش مبتذل شده است. این نگاه مغرورانه و از بالا به پائین نیست؟
    این نوشتار در پی دفاع از مسعود صابری نیست. نه بیمار مطب او بوده‌ام، نه مشتری بلیط کنسرت‌هایش و نه حتی تحت تاثیر سلیقه او پیراهن قرمز تنم کرده‌ام. به واسطه رشته تحصیلی‌ام در مقطع دکتری که فرهنگ و ارتباطات است به خوبی مفاهیمی مانند «برندسازی شخصی» و «سوددهی افکار عمومی به وسیله رسانه های جمعی» را می‌دانم برای همین نه مرعوب آن تحسین های یکسره بودم و نه الان او را هیولایی می‌دانم که می‌خواهد هنر و سلیقه مردم را به ابتذال بکشاند.
    اما از این سبک افشاگری‎های ساندویچی می‌ترسم. با کنار هم قراردادن چند عکس و ویدئو برای نشان دادن ذات یک نفر و اهداف مثلاً پلیدش. چیزی که من را یاد برخی ساخته های تیم خبری ۲۰:۳۰ می اندازد!
    از حساب بانکی مسعود صابری خبر ندارم ولی اگر برای ستاره شدن از جیب خرج کرده است هم تعجب نمی‌کنم. کدام یک از ما این کار را نمی‌کند؟ برای بهتر دیده شدن و جلب تحسین عمومی (حتی در حد باجناق و همسر و در و همسایه) اغراق هایی نکرده‌ایم؟
    اینکه آیا دست‌های پنهانی در کار است که سلیقه مردم را مبتذل کند ادعایی است که نیاز به اثبات دارد. اما اینکه رسانه‌ها دست به ستاره‌سازی‌های کاذب می‌زنند نیاز به هیچ اثباتی ندارد. در همه جای دنیا اوضاع چنین است. ستاره‌های زرد از فلیسوفان و نویسندگان مشتریان بیشتری دارند. در روزگار قبل از انقلاب هم غیر از این نبود.
    در گذشته و هنوز هم جمعیتی هستند که الگوهای رفتاری و فکری‌شان نه بازیگر و خواننده که اهل خرد و منطق هستند. اگر تن بدهیم به این فرضیه که مردم تحت تاثیر ستاره‌های حلبی برای زندگی‌شان تصمیم می‌گیرند، تتلو الان شاید در حوزه موسیقی یک مدیر ارشد بود!
    هرگز با میدان دادن به نویسندگان سفارش شده و گفتگوی مداوم با آنها در رسانه‌های رسمی، از قدر و منزلت محمود دولت آبادی، احمد شاملو، بزرگ علوی، فروغ فرخزاد، صادق هدایت، غلامحسین ساعدی و … نه تنها کاسته نشد بلکه مردم اتفاقاً آنها را بیشتر دوست دارند.
    اگر هدف شلاق‌زدن برخی از چهره‌هایی است که نمی پسندید حکایتش جداست اما با گسترش شبکه‌های مجازی و خارح شدن انحصارِ انتشار اخبار از دست رسانه‌های رسمی، نگران استاد شجریان و کلهر و علیزاده و لطفی ها نباشید. آنکه در دل این مردم خانه کرد، صاحبخانه شد،  از این مستاجرهای یکی دو روزه دلگیر نشوید. در عصر جدید هر کس این بخت را دارد که چند دقیقه به «شهرت» برسد اما «محبوب» ماندن به یک «آن» نیاز دارد که بسیاری از اینها ندارند.
    * تیتر یادداشت برگرفته از یک ترانه «مسعود صابری» است.
  • پدیده‌ای به نام جناب خان

    صدایی گرم و جذاب، حاضر جوابی، موسیقی جنوب و بندر، اشعار با مزه، عاشق پیشگی، نوازندگی ساز نی انبان، شوخی و کل‌ کل با رامبد، بیان مشکلات مردم ایران، به ویژه خوزستان به زبان طنز و …
    عصر ایران ؛ کاوه معین‌فر – جناب‌خان شخصیتی عروسکی است که ابتدا در مجموعه نمایش خانگی «کوچه مروارید» در نقش لبو فروش آبادانی معرفی شد و سپس در سری دوم و سوم و پنجم و همین مجموعه ششم «خندوانه» که این شبها در حال پخش است، به عنوان یکی از کمدین‌های ثابت حضور دارد.
    در خندوانه از ابتدا قرار بود جناب خان به عنوان استندآپ کمدین در برنامه حاضر شود، اما رفته رفته عضو ثابتی از برنامه شد.
    صدا پیشگی این عروسک به عهدهٔ محمد بحرانی و عروسک گردانی بر عهدهٔ مهدی برقعی و حامد ذبیحی است. در هنگام اجرای برنامه عروسک گردان‌ها و صداپیشه در محلی جدا از هم هستند.
    او به رنگ بنفش است و برخی معتقدند که جناب‌خان با الهام از المو (ELMO) یا خرس فوزی (Fozzie Bear)  شخصیت‌های عروسکی آمریکایی شکل گرفته که از دهه هفتاد میلادی تاکنون در برنامه‌های مختلف تلویزیونی و سینمایی از جمله «سسمی استریت» حضور داشته‌اند.

    المو – خرس فوزی – جناب خان
    البته باید اذعان داشت جز شکل ظاهری از نظر صدا و شخصیت سازی این ۲ عروسک با جناب خان کاملا متفاوت هستند و باید گفت هیچ ربطی به هم ندارند.
    شخصیت جناب خان کاملا یک کاراکتر ایرانی و بومی شده و در نوع خود منحصر بفرد است. از همین رو  به سرعت مورد استقبال مخاطبان قرار گرفت. به گونه‌ای که در فصل چهارم خندوانه که جناب خان غایب بود مخاطبان مدام سراغ او را می‌گرفتند و تمهید جایگزینی عروسک‌هایی دیگر هم چندان کارگر نیافتاد، مردم جناب خان را می‌خواستند که عاقبت در فصل پنجم برگشت.
    ما قبل‌تر هم شاهد محبوبیت عروسک‌ها در تلویزیون بوده‌ایم نمونه بارز آن مجموعه کلاه قرمزی از اوایل دهه هفتاد، ولی راز این محبوبیت جناب خان در زمانه معاصر چیست؟
    به شکل خلاصه می‌توان گفت دلیل این دوست داشتنی بودن جناب خوان شخصیت پردازی جذاب و چند وجهی این عروسک بنفش است:
    صدای جذاب، حاضر جوابی در لحظه و واکنش آنی و بداهه به اتفاقات، صدای گرم خوانندگی علی الخصوص با محوریت موسیقی جنوب و بندر و سایر نواحی ایران و همراهی ساز تمپو، اشعار با مزه و متناسب با آهنگ‌هایی که به طور ویژه برای مهمانان برنامه می‌خواند، عاشق پیشگی (او عاشق احلام است که به دلیل مخالفت خانواده دختر تا کنون موفق به ازدواج با او نشده است)،نوازندگی ساز نی انبان، شوخی و کل کل با رامبد جوان، احترام به مخاطب و بیان مشکلات مردم ایران، به ویژه خوزستان به زبان طنز و …

    تیم عروسک گردانان و صداپیشه جناب خان (مهدی برقعی، حامد ذبیحی و محمد بحرانی)
    جناب خان به دلیل عروسکی و فانتزی بودنش شخصیتی ژله‌ای دارد گاهی اوقات مانند بچه‌های تین ایجر و نوجوان به مسائلی بسیار پیش پا افتاده گیر می‌دهد و گاهی اوقات مانند پیر و مرشدی دنیا دیده به نصیحت کردن می‌پردازد و هیچ کدام از این حالت‌ها برای بیننده ناخوشایند نیست. او اصطلاحاتی برای خود دارد که بسیار خوش نشسته است، مانند: «میام براتا»، «هه هه و…»، «میبافُمِت» و …
    حتما که یک تیم در پشت صحنه، منبع تغذیه فکری برای اتفاقات و موقعیت‌های جناب خوان هستند اما انصافا بخش زیادی از این ویژگی‌ها به محمد بحرانی (صدا پیشه جناب خان) ارتباط دارد که به شکل باور نکردنی از موقعیت‌های ساده به شکل بداهه یک اتفاق جذاب خلق می‌کند. بحرانی علاوه بر صدای بم و جذاب در زمان گفتگو، در موقع خواندن آوازها هم بسیار درست و به اندازه می‌خواند.
    نمی‌توان از هنر مهدی برقعی و حامد ذبیحی (عروسک گردان‌های جناب خوان) هم غافل شد که متناسب با موضوعات و دیالوگ‌های جناب خان به شکلی بسیار هماهنگ زبان بدن او را عینیت می‌بخشند.
    برای نمونه، جهارشنبه شب (۳بهمن) در برنامه خندوانه مریم طوسی (قهرمان دومیدانی ایران و آسیا) مهمان برنامه بود، وقتی که جناب خان در برنامه حاضر شد اتفاقات بامزه‌ای در برنامه رخ داد از همان ابتدا با خواندن سرود «ورزشکاران، دلاوران، نام آوران، به نام یزدان پیروز باشید…» آن هم با همراهی یک ساز تمپو و بسیار ساده و خودمانی.

    بعدتر از مریم طوسی پرسید: « شما الان ۲۹ سال و خرده ای سن دارین؟ درسته؟ طوسی جواب داد که رفتین تو سی یعنی فقط امسال استثنائا مریم تو سی هستین سال آینده مریم تو سی و یک هستین و ۱۰ سال دیگه مریم تو چهل هستین.»
    در هنگام خداحافظی مریم طوسی جناب خان آهنگی با رنگ و تم جنوبی، در مدح این قهرمان خواند (کاری که برای اکثر مهمانان برنامه انجام می‌دهد)، شعر آهنگ مریم طوسی این بود:
    هله موشک، هله شصت تیر، هله جوونم فراری
    بگو موتور چی بهت وصله، هزار اسب بخاری
    یک و هفتاد و دو قدت، شیرینی مثل قندی
    مو یه عمری خیال کردم، تو با پاشنه بلندی
    روی سکوی اول، فقط مریم طوسی
    اسپند بریز تو منقل، فقط مریم طوسی
    هله اصل دونده، فقط مریم طوسی
    رقیب کیلویی چنده، فقط مریم طوسی
    به دلیل شخصیت عروسکی و فانتزی بودن اوست که می‌توان شاهد چنین فضاهایی در تلویزیون بود والا در خوشبینانه‌ترین حالت هم نمی‌توانستیم چنین موقعیتی را متصور شویم.

    جناب خان اکنون برای تلویزیون یک برند است و همیشه اشاره می‌شود که در مبحث برندسازی یک اصل مطرح است : بعد از معرفی و آفرینش یک برند، محافظت و نگهداری از آن بسیار پیچیده‌تر و سخت‌تر از پدید آوردنش است.
    جناب خان یک قابلیت و ظرفیت به تلویزیون ما اضافه کرده است، با این الگو می‌توان بسیاری شخصیت‌های دیگری را خلق کرد، همان گونه که مجموعه کلاه قرمزی سالیان سال است چنین کاری را انجام می‌دهد.
    امید که تلویزیون قدر جناب خان را بداند و دوباره امید که مدیران تلویزیون به جناب خان به عنوان یک فرصت نگاه کنند نه یک تهدید، تا خدای نکرده شاهد اتفاقات ناخوشایندی مانند آن که برای عادل فردوسی‌پور (یک برند دیگر تلویزیون) بوجود آمده، نباشیم.