دسته: یادداشت روز

  • معمای تصمیم‌گیری در ایران: وقتی مسئولیت‌ها ناپدید می‌شوند

    معمای تصمیم‌گیری در ایران: وقتی مسئولیت‌ها ناپدید می‌شوند

    معمای تصمیم‌گیری در ایران: وقتی مسئولیت‌ها ناپدید می‌شوند

    به گزارش رسا نشر و به نقل از روزنامه شرق، یکی از دشوارترین پرسش‌ها درباره ساختار سیاسی ایران کنونی، برخلاف تصور رایج، این نیست که چه کسی بیشترین قدرت را در اختیار دارد؛ بلکه پرسش چالش‌برانگیزتر این است که در هر تصمیم مشخص، چه کسی واقعا تصمیم گرفته و چه کسی باید مسئول پیامدهای آن شناخته شود؟ آنچه وضعیت ایران را مسئله‌دار می‌کند، نه صرفا تعدد نهادها -که امری مرسوم در همه نظام‌های سیاسی است- بلکه فاصله‌ای است که گاه میان چهار موقعیت کلیدی به وجود می‌آید: فردی که در ظاهر مسئول یک حوزه است، دستگاهی که تصمیم را اجرا می‌کند، مرکزی که توان توقف یا تغییر آن را دارد، و بازیگری که در شکل‌گیری تصمیم نقش تعیین‌کننده داشته است. در ایران، این موقعیت‌ها در موارد متعددی بر یکدیگر منطبق نیستند و همین وضعیت را می‌توان «گسست مسئولیت» نامید؛ یعنی جداشدن محل قدرت و تصمیم از محل اجرا و پاسخ‌گویی.

    معمای تصمیم‌گیری در ایران: وقتی مسئولیت‌ها ناپدید می‌شوند

    تفاهم‌نامه اخیر ایران و آمریکا نمونه روشنی از این وضعیت بغرنج است. رئیس‌جمهور از این تفاهم دفاع می‌کند، شورای عالی امنیت ملی آن را تأیید می‌نماید و سخنگوی سپاه نیز با صراحت اعلام می‌دارد که «آتش‌بس و انعقاد تفاهم‌نامه تصمیم نظام است و حتما سپاه از آن تمکین می‌کند».

    در ظاهر، همه‌چیز روشن و شفاف است؛ دولت و شورای عالی امنیت ملی موافق هستند و سپاه نیز آن را «تصمیم نظام» می‌داند. اما همین اجماع، یک پرسش عجیب و بنیادین را ایجاد می‌کند: پس مخالف این تصمیم چه کسی است؟ آن مقاومتی که دائم در روایت‌های سیاسی درباره مذاکره و توافق از آن سخن گفته می‌شود، در کجای این ساختار قرار دارد؟ کدام نهاد می‌تواند مسیر توافق را تغییر دهد؟ و مهم‌تر از همه، مسئول اصلی شکست احتمالی آن کیست؟ سهم دقیق هر نهاد در «نظام» چقدر است؟

    نمونه‌ای ساده‌تر در حوزه فوتبال، همین آشفتگی را به وضوح نشان می‌دهد. مسابقه تیم‌های پرسپولیس و تراکتور بدون تماشاگر برگزار می‌شود و تقریبا هم‌زمان، فدراسیون فوتبال درباره اهمیت هواداران سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که فوتبال بدون تماشاگر، بخشی از هویت خود را از دست می‌دهد. تناقض فقط در این نیست که نهادی که در افکار عمومی مسئول اداره فوتبال شناخته می‌شود، خود در موضع منتقد نتیجه‌ای قرار می‌گیرد که در همان ساختار تولید و اجرا شده است؛ مسئله اصلی این است که برای مخاطب روشن نیست نهادی که مسئول اداره فوتبال شناخته می‌شود، تا چه اندازه صاحب اختیار تصمیم‌گیری در مورد سیاستی است که در قلمرو خودش اجرا می‌شود؟

    ماجرای حجاب، این ابهام را در سطحی بسیار جدی‌تر نمایان می‌سازد. قانونی ماه‌ها میان مجلس، شورای نگهبان، دولت و دیگر مراکز در رفت‌وآمد است و درباره ابلاغ و اجرای آن اختلاف وجود دارد؛ اما در همان فضای مبهم، فراجا می‌تواند اعلام کند که از تاریخی معین، برخوردهای خود را آغاز خواهد کرد. مسئله اینجا نه موافقت یا مخالفت با حجاب، بلکه این است که سیاست الزام‌آور کشور دقیقا در کجا ساخته می‌شود. اگر قانون هنوز محل اختلاف است، مبنای تصمیم اجرایی چیست؟ اگر فراجا مجری است، سیاست‌گذار چه کسی است؟ اگر دولت با شیوه اجرا موافق نیست، آیا قدرت جلوگیری از آن را دارد؟ و اگر چنین قدرتی ندارد، چرا افکار عمومی بخش بزرگی از مسئولیت را متوجه دولت می‌کند؟

    این وضعیت را نمی‌توان صرفا با این توضیح که «در همه کشورها نهادهای متعددی تصمیم می‌گیرند»، خنثی کرد. تفاوت بنیادین در این است که در یک ساختار نهادمند، تعدد مراکز تصمیم‌گیری درون قواعد نسبتا روشنی قرار دارد: کاملا مشخص است چه کسی پیشنهاد می‌دهد، کدام فرد یا نهاد تصویب می‌کند، چه کسی اجرا می‌کند و کدام نهاد باید در قبال نتایج پاسخ‌گو باشد.

    مسئله امروز ایران این است که در موارد مهم، این مرزها درهم می‌روند. نهادی ممکن است مسئول شناخته شود ولی اختیار کافی نداشته باشد؛ نهادی دیگر اختیار مؤثر داشته باشد اما در معرض پاسخ‌گویی عمومی نباشد؛ یک دستگاه تصمیمی را اجرا کند که خود طراح آن نیست و مرکزی دیگر بتواند مسیر سیاست را تغییر دهد، بدون آنکه نامش به روشنی در زنجیره رسمی تصمیم دیده شود.

    متن کامل این یادداشت را می‌توانید در ادامه بخوانید.

    روزنامه شرق

    معمای تصمیم‌گیری در ایران: وقتی مسئولیت‌ها ناپدید می‌شوند

    ریگز برای توضیح برخی ساختارهای اداری از مفهوم «جامعه منشوری» استفاده می‌کرد و سه ویژگی را برجسته کرده است: صورت‌گرایی، هم‌پوشانی و ناهمگنی. صورت‌گرایی به فاصله میان ساختار رسمی و عملکرد واقعی اشاره دارد؛ هم‌پوشانی زمانی رخ می‌دهد که مرز صلاحیت نهادها روشن نباشد و چند سازمان در یک حوزه دخالت کنند؛ و ناهمگنی به همزیستی منطق‌های متفاوت و حتی متعارض در یک ساختار واحد مربوط است. جمهوری اسلامی را نمی‌توان مستقیما مصداق همان جامعه منشوری ریگز دانست، اما بینش او برای فهم ایران امروز مهم است: نمودار رسمی قدرت الزاما مسیر واقعی تصمیم‌گیری را نشان نمی‌دهد.

    کوان هریس قطعه دیگری از این پازل را روشن می‌کند. تحلیل او از تحولات پس از انقلاب نشان می‌دهد که بسیاری از نهادهای جدید، الزاما جایگزین نهادهای قبلی نشدند، بلکه در کنار آنها قرار گرفتند. نتیجه، نوعی لایه‌گذاری نهادی بود؛ ساختاری که در آن سازمان‌های دولتی، انقلابی و عمومی می‌توانند در حوزه‌هایی نزدیک به یکدیگر فعالیت کنند. این ویژگی فقط به رفاه محدود نمی‌شود. جمهوری اسلامی در مواجهه با مسائل مختلف بارها به ایجاد شورا، ستاد، بنیاد، قرارگاه یا سازوکار جدید روی آورده و در نتیجه، به‌جای حذف یک مرکز تصمیم، لایه‌ای تازه به ساختار قبلی افزوده است.

    ویلفرید بوچتا این وضعیت را در سطح قدرت سیاسی توضیح می‌دهد. پرسش مشهور او «چه کسی بر ایران حکومت می‌کند؟»، از همین واقعیت ناشی می‌شود که جمهوری اسلامی ایران یک هرم ساده با زنجیره فرمان کاملا شفاف نیست؛ مراکز رسمی و غیررسمی قدرت، نهادهای انتخابی و انتصابی، و ساختارهای نظامی، امنیتی، مذهبی و بوروکراتیک در کنار هم حضور دارند و حوزه‌های نفوذ آنها گاه بر یکدیگر منطبق می‌شود. اگر ریگز فاصله ساختار رسمی و ساختار مؤثر را توضیح می‌دهد، هریس شکل‌گیری لایه‌های موازی و هم‌پوشان را نشان می‌دهد و بوچتا تعدد مراکز قدرت را برجسته می‌کند، حاصل ترکیب این دیدگاه‌ها را می‌توان «گسست مسئولیت» نامید.

    گسست مسئولیت زمانی رخ می‌دهد که قدرت تصمیم، اختیار اجرا و الزام به پاسخ‌گویی در یک نقطه جمع نشوند. در چنین وضعیتی ممکن است نهادی قدرت داشته باشد اما پاسخ‌گو نباشد، مرکزی پاسخ‌گو باشد اما اختیار نهایی نداشته باشد و بازیگری فقط مجری سیاستی باشد که در جای دیگری شکل گرفته است. پیامد این معماری فقط ناکارآمدی اداری نیست؛ مهم‌تر از آن، دشوارشدن امکان پاسخ‌خواهی است. وقتی سیاستی موفق باشد، چند نهاد می‌توانند خود را در موفقیت آن شریک بدانند؛ اما هنگام شکست، مسئولیت می‌تواند میان همان نهادها تقسیم و در نهایت محو شود.

    دولت از محدودیت اختیارات می‌گوید، مجلس اجرا را وظیفه دولت می‌داند، دستگاه اجرائی به مصوبه بالادستی استناد می‌کند و نهاد بالادستی نیز ممکن است خود را صرفا تعیین‌کننده سیاست کلی بداند. در نتیجه، هرچه زنجیره تصمیم را به سمت بالا دنبال می‌کنیم، لزوما به یک نقطه روشن و نهایی مسئولیت نمی‌رسیم، بلکه ممکن است با لایه‌های دیگری از تصمیم‌سازی مواجه شویم که در ساختار رسمی دیده نمی‌شوند. شاید مسئله اصلی همین باشد: در ایران تصمیم‌ها گم نمی‌شوند، مسئول آنها ناپدید می‌شود. و تا زمانی که میان قدرت واقعی تصمیم‌گیری و مسئولیت عمومی آن پیوند روشنی برقرار نشود، پرسش «واقعا چه کسی تصمیم می‌گیرد؟» نه یک سؤال ساده سیاسی، بلکه یکی از بنیادی‌ترین مسائل حکمرانی در ایران باقی خواهد ماند.

  • حق با کیست/ «پروندۀ پژمان جمشیدی» و «ملیکا پارسادوست» در دادگاه افکار عمومی

    حق با کیست/ «پروندۀ پژمان جمشیدی» و «ملیکا پارسادوست» در دادگاه افکار عمومی

    قرار نیست محکمۀ موازی تشکیل شود. کار جامعۀ مدنی، شنیدن، پرسش‌گری و بسط موضوع است. تشخیص مسئولیت کیفری را باید به نظام قضایی سپرد. ضرورت شنیدنِ روایت زنان با ضرورت صدور حکم به جای دادگاه یکی نیست

    یلدا آذرپی در عصر ایران نوشت: پروندۀ «پژمان جمشیدی» و «ملیکا پارسادوست» بار دیگر به مباحث عمومی راه یافته است؛ این بار نه به دلیل اتفاقی تازه‌ در روند قضایی، که به‌ خاطر انتشار بخش‌هایی از میزگردِ «زنان امروز»، با حضور فعالانِ حقوق زن از جمله «ترانه علیدوستی»، «الهه محمدی»، «زهرا مینوی» و «آتنا کامل».

    نشستِ پرسروصدای فعالان اجتماعی پس از تأیید رأی «دیوان عالی کشور» منتشر شد و به نحوۀ دادرسی پرداخت.

    دادگاه اتهامِ تجاوز به عُنف را احراز نکرد و با این حال، متهم را به خاطر رابطۀ نامشروع به ۹۹ ضربه شلاق محکوم کرد.

    پارسادوست در این نشست بار دیگر از آنچه بر او گذشته، تجربۀ تعرض و خشونت جنسی، دشواری‌های مراجعه به پزشکی قانونی و تجربۀ حضور در دادگاه سخن گفت.

    در ادامه با ورود زن‌ستیزانۀ «نورا هاشمی» و حرف‌های جانب‌دارانۀ «ماهک جمشیدی» (خواهر پژمان) مواجه شدیم. ماهک برای شاکی و برگزارکنندگانِ میزگرد خط و نشان کشید، به دفاع از برادرش برخاست و به ترانه و سایرین تاخت.

    ماجرا جنجالی و پیچیده است و حامل پرسش‌هایی اساسی: آیا ثابت‌نشدنِ تجاوز به‌معنای دروغ‌بودنِ روایت شاکی است؟ آیا محکومیت به رابطۀ نامشروع، همۀ جزئیاتِ روایت اولیه را تأیید می‌کند؟ آیا رفتار زن، پیش و پس از حادثه، حاکی از رضایت است؟

    آیا از خشم انباشته، ملاحظات اجتماعی و خلأهای قانونی حرف می‌زنیم؟ و چرا چُنین پرونده‌هایی خیلی زود از دادگاهِ رسمی به محکمۀ افکار عمومی منتقل می‌شوند؟

    شاید نخستین ضرورت در فهمِ این پرونده، تفکیک سه موضعِ جداگانه باشد: موضع شاکی، موضع متهم و موضعِ رسمی دادگاه که براساس ادله و معیارهای حقوقی به آن رسیده است. این سه موضع لزوماً با هم انطباق ندارند و در پرونده‌های آزارجنسی، توجه به این تفکیک اهمیت دارد؛ چون خیلی از این اتفاقات در خلوت رخ می‌دهند و معمولاً شاهد مستقیمی وجود ندارد. درنتیجه، اثباتِ قضایی پیچیده است و همین پیچیدگی فضای زیادی برای گمانه‌زنی عمومی ایجاد می‌کند.

    با این حال باید توجه کرد در غالبِ نظام‌های حقوقی، وقوع آزار یا تعرض جنسی در خلوت، به‌خودی‌خود موجبِ ابهام حقوقی یا غیرقابل‌رسیدگی‌شدنِ پرونده نمی‌شود. قانون‌گذار می‌داند بسیاری از جرایم جنسی بدون شاهد مستقیم رخ می‌دهند، بنابراین نبودِ شاهد، مانعِ اثبات جرم نیست. شهادتِ شاکی می‌تواند یکی از ادلۀ اصلی پرونده باشد و الزام عمومی به وجودِ شاهد یا مدرک مستقل برای تأیید خشونت جنسی وجود ندارد.

    یکی از بحث‌برانگیزترین بخش‌های ماجرا هم واکنش‌ها به رفتار ملیکا، قبل و بعد از حادثه است. نورا معتقد است رفتار مقدماتیِ ملیکا یعنی دیدار شبانگاهی با مردی معروف و تمایل به تنها بودن با او، کیفیتِ رفتارهای بعدی‌اش را تعیین می‌کند، ولی چنین گزاره‌ای را باید با احتیاط مطرح کرد. اینکه در این پروندۀ مشخص چه اتفاقی افتاده، موضوعی است که باید با شواهدِ همین پرونده سنجیده شود. نمی‌توان صرفاً از به خانۀ دیگری رفتن در هر ساعت از شبانه‌روز نتیجه گرفت فرد به هر رفتار ممکن رضایت داده است. از سوی دیگر، همین اصل نباید به پذیرشِ بی‌چون‌و‌چرای ادعای شاکی منجر شود. هر دو سوی ماجرا نیازمند بررسی و دلیل‌اند.

    اثباتِ چنین جرمی معمولاً بر اساس مجموعه‌ای از شواهد انجام می‌شود. دادگاه به انسجام و اعتبار روایت شاکی، اظهارات متهم، تناقض‌های احتمالی، پیام‌ها و مکالمات، داده‌های تلفن همراه، شهادت افرادی که شاکی پس از حادثه با آن‌ها صحبت کرده، آثار پزشکی و جسمانی، تصاویر دوربین‌های اطراف و سایر قرائن رفتاری تکیه می‌کند و مسلم است که بررسی فرایند، به معنای پذیرشِ خودکار ادعای شاکی نیست. «اصل برائت» همچنان برقرار است و برای محکومیت کیفری باید ادله به کفایت قانونی برسد که در بسیاری از نظام‌ها، «فراتر از تردید معقول» است. بنابراین خلوت‌بودنِ محل حادثه، مسئله‌ای اثبات‌شدنی است، نه دلیلی برای بی‌اعتبار دانستنِ ادعا. دادگاه باید ادعای شاکی و متهم را بر اساسِ شواهد موجود ارزیابی کند.

    حرف‌های نورا از این جهت زن‌ستیزانه و قابل نقد است که مسئولیت رفتار جنسی را تا حد زیادی متوجه زن می‌کند و حضور در خانۀ مرد را مترادف با وضعیتی مشخص می‌داند. پیش‌فرضِ استدلالش این است که وقتی زنی وارد فضای خصوصیِ مرد می‌شود، پیشاپیش به هر اتفاقی رضایت داده است، حال آنکه رفتن به خانۀ دیگری به قصد دیدار یا رضایت به بخشی از رابطه، به معنای رضایتِ دائم و بی‌قیدو‌شرط نسبت به هر نوع رفتار ممکن نیست. این نگاه به جای بررسی رفتار متهم و واکاویِ مفهوم رضایت، از آغاز زن را در مظان اتهام قرار می‌دهد.

    حرف‌های ماهک هم خشونت‌محور است و قابل دفاع نیست، چون به‌جای نقد منصفانه و بیان استدلال‌های منطقی، فضای پرونده را به سمت حملۀ شخصی و تخریبِ طرف مقابل می‌برد. دفاع از برادر در برابر اتهامی سنگین، قابل فهم است، ولی زمانی از مسیر منطقی خارج می‌شود که زندگیِ خصوصی، مسائل فردی و شخصیتِ شاکی و منتقد را به ابزار حمله تبدیل می‌کند. ماهک با نشر مداومِ محتوای اینستاگرامی، عملاً دادگاه موازی تشکیل داده است. این رویکرد به نفع متهم نیست و به‌جای افشای حقیقت، فشار اجتماعی بر پرونده را افزایش می‌دهد. دفاع، مجوز تهدید و خشونتِ کلامی علیه شاکی و منتقد نیست.

    موضع ترانه و سایر فعالان زن، در اصلِ «طرح مسئله» بجاست و اتفاقاً ضرورت زیادی دارد؛ اینکه زنان مشهور کنار زنی ناشناس می‌ایستند و به او مجال سخن‌گفتن می‎‌دهند اتفاق مثبتی است، به‌خصوص اگر در جامعه‌ای رخ دهد که زنان از بیان تجربه‌های خشونت‌آمیز واهمه دارند. ترانه پیش‌تر هم بر ضرورتِ شکستنِ سکوت دربارۀ خشونت جنسی و ایجاد سازوکار جمعی برای شنیدن روایت‌ها تأکید کرده بود. او در این میزگرد از مسئلۀ امنیتِ مطلقِ مردان و ضرورت شنیده‌شدنِ صدای زنان سخن گفت، اما باز هم باید توجه کرد که حمایت اجتماعی با صدور حکم قضایی فرق دارد.

    حمایت از ملیکا هم باید با همین معیار سنجیده شود که قرار نیست محکمۀ موازی تشکیل شود. کار جامعۀ مدنی، شنیدن، پرسش‌گری و بسط موضوع است. تشخیص مسئولیت کیفری را باید به نظام قضایی سپرد. ضرورت شنیدنِ روایت زنان با ضرورت صدور حکم به جای دادگاه یکی نیست. اهمیت طرح بحث این است که زن نباید برای بیان تجربۀ خشونت، به‌دلیل نبودِ شاهد ساکت شود و متهم نیز نباید صرفاً بر اساس افکار عمومی، پیش از رسیدگی منصفانه، مجرم شناخته شود. بحث دربارۀ دشواریِ مسیر دادخواهی زنان و کیفیتِ رسیدگی قضایی ارزشمند است، ولی در انتسابِ اتهام مشخص، داوری نهایی را باید به نظام قضایی سپرد.

    دادگاه پژمان را از اتهام تجاوز به عُنف تبرئه کرده ولی بابتِ رابطۀ نامشروع محکومیت صادر کرده است. پس تبرئه از یک اتهام، لزوماً به‌معنای تبرئه از اتهام‌های دیگر و اثباتِ دروغ‌بودن همۀ روایت شاکی نیست. ظاهراً دادگاه دربارۀ عنوان اتهامیِ مشخص و براساس ادلۀ موجود تصمیم گرفته، نه بر مبنای تصویری که فضای عمومی از ماجرا ساخته است. ممکن است بخشی از روایت اثبات نشده باشد و بخشی دیگر احراز شده باشد. قانون دربارۀ مسئولیت کیفری تصمیم می‌گیرد، اما تجربۀ شخصیِ شاکی و متهم لزوماً در قالبِ عناوین مجرمانه نمی‌گنجد.

    جامعه هنوز ملتهب است و به نظر می‌رسد هیجان اجتماعی، صرفاً واکنش به پروندۀ یک بازیگر مشهور نباشد. پروندۀ ملیکا و پژمان، زخمی اجتماعی را گشوده است؛ تجربۀ آزار و سوء‌استفادۀ جنسی از زنان و حس عجز در برابر آن؛ زخمی که کمتر دربارۀ آن حرف زده می‌شود. خیلی از زنان به‌دلیل ترس از آبرو، نکوهش، داوری، وابستگی اقتصادی و اجتماعی، دشواری اثبات موضوع و نگرانی از پیامدهای افشای ماجرا، دم بر نمی‌آورند. در چُنین شرایطی، هر پروندۀ پرسروصدایی می‌تواند تجربه‌های خاموش را تداعی کند. از این منظر، بخشی از خشم عمومی الزاماً داوری دربارۀ درست یا نادرست‌بودنِ همین پرونده نیست؛ واکنش به انباشتِ تجربه‌هایی است که پاسخ موجه و متناسب نیافته‌اند.

    ولی چرا نمی‌شود چُنان که شایسته است به این موضوع پرداخت؟ مشکل، خلأ قانونی است یا ملاحظات اجتماعی؟ ایراد را نمی‌توان به خلأ قانونی فروکاست. مسئله ترکیبی از کاستی‌های حقوقی، دشواری‌های اثبات و ملاحظاتِ اجتماعی است. در حقوق ایران، تعریف و سازوکار اثباتِ تعرض جنسی با واقعیت پیچیدۀ خشونت جنسی فاصله دارد و همین امر می‌تواند زن شاکی را در موقعیتی قرار دهد که اثباتِ اجبار برایش هولناک باشد. سوی دیگر ماجرا، فرهنگ اجتماعی و بی‌اعتمادیِ تاریخی زنان به سازوکار دادخواهی است. اگر زن تصور کند که ممکن است پس از شکایت، با قضاوت، سرزنش و اتهام متقابل حتی از جانب زنان دیگر (مثل واکنش نورا و ماهک) مواجه شود، طبیعی است که خشم و بی‌اعتمادی شکل بگیرد.

    در خیلی از موارد، زنان علیه زنان قد علم می‌کنند و بر دشواریِ دادخواهی می‌افزایند. در پروندۀ ملیکا هم آنچه این خشم کهنه را فعال کرده، صرفاً نتیجۀ قضایی نیست. روایتِ او از مواجهه با فرایندِ رسیدگی و حس بی‌پناهی در برابر آن تکان‌دهنده است. ولی نمی‌توان برای جبران این خلأ، اصل دادرسی منصفانه و فرض بی‌گناهیِ متهم را کنار گذاشت. مسئله دقیقاً همین است. جامعه به سازوکاری نیاز دارد که روایتِ زنان را جدی بگیرد و تشخیص جرم را به ادله و دادگاه بسپارد. بسطِ نقدهای اجتماعی برای رسیدن به همین نقطه ضروری است؛ نه برای تبدیل خشمِ اجتماعی به حکم قضایی.

    به عبارت دیگر، باید مرز میان دادگاه، رسانه و افکار عمومی روشن باشد. دادگاه باید دربارۀ جرم و مسئولیتِ کیفری تصمیم بگیرد، رسانه باید اطلاعاتِ قابل اتکا منتشر کند و روایت‌ها را از هم تفکیک کند. جامعه نیز حق دارد دربارۀ مسائل عمومی گفت‌و‌گو کند. رأی قضایی لزوماً به پایانِ مناقشۀ اجتماعی منجر نمی‌شود. رأی به یک عنوانِ اتهامی اختصاص دارد و نمی‌تواند همۀ شکاف‌های عاطفی و اجتماعی پیرامون پرونده را ببندد.

    به هر روی، جامعه با روایت‌های متعارض مواجه است و شاید همین تمایز ساده با تفکیکِ نقش هر حوزه بتواند گفت‌و‌گوی عمومی دربارۀ خشونت جنسی را از دوقطبی‌های فرساینده برهاند. در شرایط منصفانه، نه شهرتِ پژمان دلیل بی‌گناهیِ اوست و نه زن‌بودنِ شاکی دلیلِ درستی ادعایش؛ معیار باید قانون، ادله و رأی معتبر قضایی باشد و در جایی که پاسخ قطعی در دست نیست، جامعه باید توان پذیرش ابهام را داشته باشد.

  • چالش حقوقی پلتفرم‌های تصویری؛ آیا ساترا متولی رسانه‌های آنلاین است؟

    چالش حقوقی پلتفرم‌های تصویری؛ آیا ساترا متولی رسانه‌های آنلاین است؟

    چالش حقوقی پلتفرم‌های تصویری؛ آیا ساترا متولی رسانه‌های آنلاین است؟

    به گزارش رسا نشر و به نقل از عصر ایران، توقف فعالیت پلتفرم «آزاد» فراتر از سرنوشت یک رسانه، بار دیگر یک پرسش مهم حقوقی را در فضای رسانه‌ای کشور مطرح کرده است: مجموعه‌ای که به‌طور مستمر به تولید گزارش، مصاحبه، تحلیل و گفت‌وگو می‌پردازد و محتوای خود را عمدتاً در قالب ویدئو در فضای مجازی منتشر می‌کند، از نظر حقوقی چه عنوانی دارد و کدام مرجع باید مجوز فعالیت آن را صادر کند؟ اختلاف میان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و ساترا دقیقاً در همین نقطه شکل گرفته است؛ ارشاد این فعالیت‌ها را در چارچوب قانون مطبوعات و صلاحیت هیأت نظارت بر مطبوعات تحلیل می‌کند و ساترا با استناد به صلاحیت تنظیم‌گری در حوزه صوت و تصویر فراگیر، برای بخشی از رسانه‌های تصویری فضای مجازی قلمرو صلاحیتی خاص قائل است. در واقع مسئله اصلی، رقابت دو دستگاه اجرایی نیست، بلکه چالش بر سر تعیین عنوان حقوقی و ماهیت فعالیت رسانه‌ای است.

    جایگاه قانونی نشریات الکترونیکی در قانون مطبوعات

    برای دستیابی به پاسخ، باید به متن قانون مراجعه کرد. ماده ۱ قانون مطبوعات در تعریف «نشریه الکترونیکی» از رسانه‌ای سخن می‌گوید که به‌طور مستمر در محیط دیجیتال، خبر، تحلیل، مصاحبه و گزارش منتشر می‌کند. نکته کلیدی این است که قانونگذار انتشار را صرفاً به نوشته محدود نکرده و «نوشتار، صدا و تصویر» را صراحتاً در تعریف خود گنجانده است. تبصره ۳ همان ماده نیز نشریات الکترونیکی را مشمول قانون مطبوعات دانسته است. بنابراین از نگاه قانونگذار، تصویری بودن محتوا نه تنها عامل خروج از عنوان نشریه الکترونیکی نیست، بلکه یکی از قالب‌های قانونی انتشار محسوب می‌شود.

    این تفسیر از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است؛ چرا که اگر صرف استفاده از ویدئو موجب خروج یک رسانه از دایره شمول قانون مطبوعات شود، ذکر واژه «تصویر» در تعریف نشریه الکترونیکی عملاً بی‌اثر خواهد شد. تغییر در فناوری‌های انتشار، بدون اصلاح حکم قانونگذار، نمی‌تواند موجب تغییر عنوان حقوقی یک فعالیت رسانه‌ای شود.

    تفاوت بنیادین میان سکو و رسانه

    نکته مهم این است که نباید هر مجموعه‌ای را که در بستر اینترنت ویدئو منتشر می‌کند، نشریه الکترونیکی تلقی کرد. در اینجا باید میان «سکو» و «رسانه» تفکیک قائل شد. سکویی که صرفاً زیرساخت میزبانی و توزیع محتوای اشخاص ثالث را فراهم می‌کند، با مجموعه‌ای که خود به عنوان یک نهاد رسانه‌ای، خط‌مشی محتوایی داشته و به‌طور مستمر اقدام به تولید خبر، گزارش و مصاحبه می‌کند، در یک جایگاه قرار ندارند. در پلتفرم‌هایی مانند «آزاد»، فعالیت اصلی بر تولید محتوای اختصاصی استوار است؛ بنابراین در تعیین عنوان حقوقی، باید «کارکرد واقعی» فعالیت را ملاک قرار داد، نه ابزار یا قالب نهایی آن.

    ###IMGPH1###

    مرز میان صوت و تصویر فراگیر و قانون مطبوعات

    در مقابل این مبنا، عنوان «صوت و تصویر فراگیر» قرار دارد. بحث بر سر دامنه این حوزه تنظیم‌گری است. «تصویر» در قانون مطبوعات یک قالب انتشار است، اما «صوت و تصویر فراگیر» یک حوزه تنظیم‌گری محسوب می‌شود که نباید با یکدیگر مترادف دانسته شوند. برای تشخیص مرز این دو، نحوه عرضه محتوا تعیین‌کننده است. در انتشار غیرخطی، رسانه محتوایی مستقل تولید می‌کند و مخاطب در زمان انتخابی خود به آن دسترسی می‌یابد، اما در پخش زنده یا جریان‌های برنامه‌ریزی‌شده، مخاطب با یک جدول زمانی مشخص مواجه است. بنابراین انتشار ویدئوی مستقل را نمی‌توان با «پخش» صوت و تصویر فراگیر یکی دانست.

    نتیجه‌گیری: مرجع صدور پروانه کدام است؟

    در نهایت، اختلاف میان ارشاد و ساترا در واقع اختلاف بر سر طبقه‌بندی حقوقی فعالیت رسانه‌ای است. از آنجا که رسانه‌ای مانند «آزاد» فعالیت اصلی خود را به تولید و انتشار مستمر گزارش‌ها و گفت‌وگوها به‌صورت مستقل و غیرخطی اختصاص داده است، تمام عناصر قانونی «نشریه الکترونیکی» در آن جمع است. بر همین اساس، مطابق ماده ۱۱ قانون مطبوعات، هیأت نظارت بر مطبوعات مرجع قانونی رسیدگی به صلاحیت و صدور پروانه چنین رسانه‌هایی است. استفاده از اصطلاحات عرفی مانند «تلویزیون اینترنتی» یا شباهت‌های فنی، نمی‌تواند صلاحیت‌های قانونی تعیین‌شده توسط قانونگذار را تغییر دهد.

  • نشست فعالان زن با پزشکیان/ یک سر و گردن بالاتر از جلسات دیگر

    نشست فعالان زن با پزشکیان/ یک سر و گردن بالاتر از جلسات دیگر

    هر چند پوشش رسمی زنان حاضر نشان می‌داد دست‌کم از حیث ظاهر همۀ دختران و زنان ایران را نمایندگی نمی‌کنند اما آنچه بر زبان آنان جاری شد با خواست‌ها و مطالبات اکثریت مردم و زنان و دختران تحصیل کردۀ امروز نزدیک بود و از این حیث کاملا محسوس بود که در دولت مسعود پزشکیان چه اتفاقی افتاده است؛ حداقل در نگاه.

    نشست فعالان زن با پزشکیان/ یک سر و گردن بالاتر از جلسات دیگر

       عصر ایران؛ مهرداد خدیر- شبکۀ خبر تلویزیون جمعه شب، گزارش تصویری نشست روز چهارشنبه فعالان زن با رییس جمهور پزشکیان را پخش کرد.

    هر چند پوشش رسمی زنان حاضر نشان می‌داد دست کم از حیث ظاهر همۀ دختران و زنان ایران را نمایندگی نمی‌کنند (چون کافی است با آنچه در بیرون و خیابان می‌بینیم مقایسه شود)  اما آنچه بر زبان آنان جاری شد با خواست‌ها و مطالبات اکثریت مردم و زنان و دختران تحصیل‌کردۀ امروز نزدیک بود و از این حیث کاملا محسوس بود که در دولت مسعود پزشکیان چه اتفاقی افتاده و داستان تنها این نیست که خانم انسیه خزعلی معاون امور زنان و خانواده در دولت ابراهیم رییسی جای خود را به زهرا بهروز آذر در دولت مسعود پزشکیان داده چرا که نگاه تغییر کرده است و مهم‌ترین تغییر از همین کلمۀ “زن” هویداست.

    چراکه اصول گرایان و اقتدارگرایان ترجیح می‌دهند به جای زن بگویند خانواده و در عمق باور خود هویت مستقل و اجتماعی برای زن قایل نیستند و زن را در نسبت همسری و مادری تعریف می کنند تا زن بماهو زن.

    به خاطر همین در دولت محمود احمدی‌نژاد عنوان معاونت زنان ریاست جمهوری را که در دولت خاتمی ایجاد شده بود به معاونت خانواده تغییر دادند!

    با روی کار آمدن حسن روحانی کلمۀ زنان بازگشت ولی اگر می‌خواستند “خانواده” را حذف کنند متهم می‌شدند که با خانواده مشکل دارند و خانم ابتکار این کار را نکرد و همین عنوان “زنان و خانواده” باقی ماند. نشست اخیر اما دربارۀ زنان بود و همان تفاوت را یادآوری کرد. چون خانواده مرکب از مرد و زن و فرزند است و مساوی با زن نیست ولو ستون و محور آن باشد.

    دربارۀ این نشست و فضای متفاوت آن بر نکاتی می توان درنگ داشت:

    1. جدای پوشش غالب چادر و طبعا حجاب رسمی که الزاما هم پیام ایدیولوژیک ندارد فضای نشست ایدیولوژیک و پر از شعارهای تکراری در نماز جمعه و صدا و سیما نبود. چهره‌ها شاد بود و رییس جمهور پزشکیان در بیشتر مدت برنامه لبخند   بر چهره داشت و مشخص بود عمیقا از این جلسه خشنود است. آنجا که لبخند کم رنگ می‌شد نیز به خاطر وضعیت اقتصادی و اجتماعی و از سر تأسف بود مانند وقتی که خانم فاطمه هاشمی از مشکلات بنیاد بیماری‌های خاص در تأمین داروی بیماران صعب‌العلاج و وضعیت صندوق آن خبر داد.

    نشست فعالان زن با پزشکیان/ یک سر و گردن بالاتر از جلسات دیگر

    پزشک بودن پزشکیان این عادت را در او نهادینه کرده تا به سخنان گوینده خوب گوش بسپارد و به دنبال درمان باشد. این نگاه به انسان‌ها تفاوت دارد با مدعیانی که مردمان را در گمراهی و ضلالت می‌بینند و برای خود رسالت و پیامبری و وظیفۀ هدایت قایل اند. تأکید مکرر او بر وظیفۀ خدمت رسانی و شکوفاسازی خلاقیت‌ها بود نه هدایت و راه‌نمایی دیگران.

    2. زهرا بهروز‌آذر معاون امور زنان عنوان هوش‌مندانه‌ای برگزیده بود چون وقتی بحث فعالان زنان می‌شود غیبت دختران نسل زد و دهه هشتادی به بعد که جور دیگری به دنیا می‌نگرند تا اندازه‌ای قابل توجیه است. ضمن این که آنان ذیل “دختران” قابل توصیف‌اند و این معاونت دربارۀ “زنان” است. با این همه همین دختران زنان فردا هستند و وقتی عنوان برنامه “زنان امروز، ایران فردا” ست نمی‌توان از این واقعیت غفلت کرد که دختران امروز، زنان فردایند. هر چند بر سر این که دختران چگونه به زنان تبدیل می‌شوند و این اتفاق با ازدواج و تشکیل خانواده رخ می دهد یا شرط سنی دارد نظر واحدی وجود ندارد. به هر رو نشست زنان، نیاز به شنیدن صدای دختران را نفی نمی کند. هر چند ادارۀ چنان نشستی اگر قرار باشد واقعا دختران امروز ایران را نمایندگی کنند و از پیش چینش نشده باشند جسارت زیادی می‌خواهد و شاید حواشی آن بر متن بچربد.

    نشست فعالان زن با پزشکیان/ یک سر و گردن بالاتر از جلسات دیگر

    3. موفق‌ترین معاون زن در دولت‌های گذشته بی‌تردید شهین‌دخت مولاوردی بوده ولی جای او خالی بود. یا بوده و سخن نگفت یا این نویسنده ندید. به هر رو یادکرد او ضروری است که با جریانات تندرو درافتاد و در چارچوب امکانات شرعی راهی گشود یا کوشش خود را به کار بست ولو با موانعی رو به رو شد.

    4. شکل سخن گفتن خانم‌ها و تسلط همگی‌شان بر بیان زبان فارسی و استدلال و قوت کلام‌شان بسیار دل‌چسب بود. کافی است با مردان صاحب‌منصب مقایسه شود که غالبا از عهده سخن گفتن درست و حسابی برنمی‌آیند. همه یاد گرفته‌اند جملۀ معیوب “عرض سلام و ادب و احترام دارم” را در آغاز سخن بیاورند در حالی که عرض داشتنی نیست و  می‌توان سلام کرد و درود فرستاد و ادای احترام داشت و ادب به جا آورد و ربطی به عرض و طول ندارد! این ادبیات مغشوش هم دستاورد صدا و سیماست که به خاطر ترجیح شرط وفاداری ایدیولوژیک بر تخصص و تسلط زبانی مردم را از شنیدن شکل درست سخن گفتن محروم کرده است.

    نشست فعالان زن با پزشکیان/ یک سر و گردن بالاتر از جلسات دیگر

    5. هیچ یک از حاضران هیچ اشاره و انتقادی دربارۀ نوع پوشش زنان نداشت و اساسا فعالان اجتماعی زن طرح این قضیه را اهانت به خود می‌دانند. چه، هر شخصی بر اساس باورها یا سلیقه یا الزام و اقتضای یک محیط، پوششی دارد و دوست ندارد بر اساس آن قضاوت شود. این نکته از این حیث اهمیت داشت که علی مطهری نمایندۀ پیشین مجلس با دغدغۀ پایان‌ناپذیر حجاب زنان در نامۀ سرگشودۀ اخیر خود به رییس جمهوری ادعاها و مطالبات و انتقادات خود را به خواست اکثریت زنان اعم از باحجاب و بی‌حجاب مستند کرده بود. اگرچه ظاهرا آقای رییس جمهور به نامۀ او اعتنا نکرده ولی جای این سؤال هست که نه تنها زنانی که ما در خیابان و بیرون می‌‌بینیم شباهتی به خواست‌های تحمیل‌گرانۀ او ندارند بلکه خانم‌های محجبۀ حاضر در نشست با رییس جمهوری هم هیچ‌یک اشاره‌ای نداشتند. با این وصف او از جانب چه کسانی سخن می‌گوید؟ در حالی که دیگر نماینده مجلس هم نیست و در انتخابات سرد و غیر رقابتی اسفند  ۱۴۰۲  که به رغم رد دیگران تأیید شداکثر مردم شرکت نکردند و از آن اقلیت هم باز قلیلی به او رأی دادند و انتخاب نشد. به آقای علی مطهری توصیه می‌کنم اگر این برنامه را ندیده از تلوبیون تماشا کند. ( جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵/ شبکه خبر/ ساعت ۲۲:۳۰). شاید سوژه دیگری پیدا کند و زنان را به حال خود واگذارد و این بارِ پیامبری را بر زمین نهد!

    نشست فعالان زن با پزشکیان/ یک سر و گردن بالاتر از جلسات دیگر

    6. هر چند در نگاه نخست این تصور ایجاد می‌شد که بافتار نشست غیر سیاسی چیده شده و غالبا به موضوعات اجتماعی و نیکوکارانه و آموزشی و نهایتا قوانین ناعادلانه اشاره خواهند کرد و از زنان سیاسی و سیاست خبری نخواهد بود اما سخنان آذر منصوری نشان داد چنین نیست. رییس جبهۀ اصلاحات هر آنچه را باید بگوید بر زبان آورد و با دفاع محکم از تفاهم‌نامه رییس جمهوری را به اکثریت مردم توجه داد نه آن که تصور کند خواست تندروها همان مطالبه اکثر مردم است.

    تیتر امروز کیهان نشان می‌دهد تأکید بر تفاهم‌نامه تا چه حد مهم است چون روشن است که همان کاری را که با برجام کردند می خواهند بر سر تفاهم‌نامه بیاورند. در حالی که مصوبۀ شورای عالی امنیت ملی است و نه نطر دولت یا شخص رییس جمهوری و آن قدر در مخالفت با تفاهم‌نامه جدی شده اند که بیم آن می‌رود دست‌هایی در کار باشند تا آن را از حیز انتفاع و و قابلیت اجرا بیندازند و یادداشت امروز آقای مرعشی دبیر کل حزب کارگزاران سازندگی در روزنامۀ سازندگی هم اشارات صریحی دارد که نقل آن بر این یادداشت سایه می‌اندازد. (این که نکند تعمدی در برخی تقابل‌ها و به قصد برهم زدن تفاهم‌نامه درکار باشد).

    ۷. حضور خانم دکتر شیرین احمد‌نیا  اولین رییس زن انجمن جامعه شناسی ایران هم مغتنم بود هر چند می توانست فهرست وار نکات متعددی را یادآور شود ولی به نظر می رسد این فرصت را هدر داد و کافی بود بیانیه انجمن متبوع با تأکید بر چند محور را بخواند ولی چنین نکرد.

    نشست فعالان زن با پزشکیان/ یک سر و گردن بالاتر از جلسات دیگر

    8. عادت کرده‌ایم در نشست‌های رسمی حرف‌های بزرگ بر زبان آوریم و از این حیث آفرین بر آن خانم که از شهرستان دماوند آمده بود و از باغات و آلوچه و لواشک گفت و این که تولید دارند و زنان دست‌در‌کار تولید هستند ولی بازار ندارند و وقتی نمایشگاه برگزار می‌کنند توجه ندارند که زمان آن نباید آخر ماه باشد که جیب مردم خالی شده و خود     مقامات استان و شهرستان هم دست در جیب نمی‌کنند و نمی‌خرند!

    او بر جای درستی انگشت گذاشت که همانا دغدغه‌های انتزاعی کار به دستان است و این که بودجه را صرف همایش و نمایش می کنند ولی حاضر به حمایت مشخص نیستند. این که فرماندار و استاندار و رییس فلان اداره ببیند حاکم مطلق منطقه نیست و صدای اعتراض به رفتار و نوع مدیریت او به گوش رییس جمهوری می‌رسد و در رسانه رسمی انعکاس می‌یابد  شاید آنها را به خود آورد چون برای چسبندگان میز و منصب که هنری جز عرض ادب و سلام و اخترام به این و آن و تکرار شعار و وعده ندارند هیچ خطری تهدید کننده تر از شکوه به مقام بالاتر و احتمال برکناری و از دست دادن دخل و درآمد نیست!

    ۹. خانمی هم از بررسی وقایع ۱۸ و ۱۹ دی گفت و این که در هر جامعه سوپاپ هایی تعبیه می شود تا از انفجار جلوگیری شود و به درستی به نقش هنر اشاره کرد. به صراحت گفت وقتی همه منافذ را ببندید منفجر می شود (و شگفتا که مجلسیان امروز هم دست در کار بستن همین سوپاپ‌ها هستند.) جا دارد خانم بهروز آذر این گزارش را در اختیار رییس جمهوری قرار دهد تا از فکت‌های آن در سخنان بعدی خود استفاده کند. چرا که تکرار آموزه‌های نهج‌البلاغه و نه خود مضامین درخشان آنها جذابیت اولیه را برای شنونده ندارد و  تا پشت میکروفون می‌رود همه منتظرند دست خود را بالا بیاورد و بگوید: حضرت امیر در نهج البلاغه به مالک می‌گوید: ای مالک!….

    نشست فعالان زن با پزشکیان/ یک سر و گردن بالاتر از جلسات دیگر

    نقل زیبایی است اما کافی نیست و سخنان خود را باید به جملات دیگر هم مستند کند و می‌تواند از همین گزارش‌ها بهره جوید.

    10. سرانجام این که سخنان خود رییس جمهوری در پایان هم خوب بود. همین که نه ابتدا بلکه در پایان سخن گفت و هر چند عادت اشاره شده در بند ۹ هم تکرار شد ولی تأکید بر علم و خلاقیت و توان‌مندی همچنین زیبایی و شکوفایی مفاهیم انسانی و فراایدیولوژیک بودند. مانند روحانیون بر منبر نرفت تا زنان را مثل جنس دوم نصیحت کند. با احترام کامل گوش سپرد و لذت برد و تأکید کرد باور او تنها تعبدی نیست و آنچه از خدا و پیامبران و امامان یاد گرفته امکان شکوفایی و خلاقیت و حرکت به سوی بی نهایت است.

    از او جز این هم انتظار نیست: چرا که اگرچه از همراهی همسر محروم است ولی دختری دارد که عاشقانه او را دوست می‌دارد و همیشه در کنار اوست و کافی است دختران سرزمین را به چشم او ببیند و از دیدن زنان دیگر به یاد همسر فقید خود بیفتد تا به جای خط و نشان کشیدن مهربان باشد.

    همچنین پزشک است و دنبال درمان درد نه هدایت و خود پیامبر پنداری و البته وزیر محمد خاتمی بوده و نمی‌تواند با ادبیات احمد خاتمی سخن بگوید.

  • «کوبنده‌ترین عملیات اقتصادی»؛ تشدید فشار یا پایان‌بازی؟

    «کوبنده‌ترین عملیات اقتصادی»؛ تشدید فشار یا پایان‌بازی؟

    اعلامیه روز چهارشنبه دونالد ترامپ را به‌سختی می‌توان یک اقدام تاکتیکی صرف در روند مذاکرات دانست. لحن و محتوای این بیانیه – که در آن از «کوبنده‌ترین عملیات اقتصادی» و «جنگی اقتصادی و انزوایی در مقیاسی بی‌سابقه» سخن گفته شده – نشان از تغییر فاز راهبردی در رویکرد واشنگتن به پرونده ایران دارد. پرسش کلیدی این است: این اعلامیه چه معنایی در بستر تحولات میدانی و دیپلماتیک شش ماه اخیر دارد و پیامدهای آن برای منطقه و نظم بین‌المللی چه خواهد بود؟

    ترامپ اعلام جنگ اقتصادی کرد: امروز خردکننده‌ترین عملیات اقتصادی‌ که تاکنون علیه هر کشوری انجام شده است را اعلام می‌کنم!

    یک: بستر شکل‌گیری؛ از یادداشت تفاهم تا بن‌بست مذاکرات

    برای درک ابعاد این اقدام، باید به روند مذاکرات پایان جنگ بازگشت. ۱۷ ژوئن ۲۰۲۶، آمریکا و ایران یک یادداشت تفاهم ۱۴ ماده‌ای امضا کردند که قرار بود مسیر پایان جنگ، لغو محاصره دریایی و ازسرگیری تردد در تنگه هرمز را هموار کند. اما این توافق، به‌دلیل اختلافات بنیادین بر سر آینده تنگه هرمز – که حدود ۲۰ درصد از نفت جهان از آن عبور می‌کند – خیلی زود از هم پاشید.

    ترامپ در طول این مدت بارها ادعا کرده بود که مذاکرات در حال پیشرفت است و تهران برای توافق «التماس» می‌کند، اما رهبران ایران همواره این ادعاها را رد کرده و رویکردی حداکثری در پیش گرفته‌اند. این شکاف روایی، نشان از عمق بی‌اعتمادی دو طرف دارد؛ بی‌اعتمادی‌ای که حالا با اعلام جنگ اقتصادی تمام‌عیار، به سطح جدیدی از تقابل راه‌یافته است.

    دو: ابعاد و دامنه تهدید؛ فراتر از تحریم‌های سنتی

    آنچه این اعلامیه را از موج‌های پیشین تحریم متمایز می‌کند، دامنه شمول آن است. ترامپ صرفاً از تحریم ایران سخن نمی‌گوید، بلکه به صراحت کشورهای ثالثی را که با ایران همکاری اقتصادی دارند، تهدید به «عواقب اقتصادی عظیم» می‌کند. مصادیق ذکر شده – از قاچاق نفت و انتقال پول گرفته تا صرافی‌ها، ثبت کشتی‌ها و شرکت‌های صوری – نشان از رویکردی همه‌جانبه برای قطع هرگونه کانال مالی و تجاری ایران با جهان دارد.

    در این چارچوب، سخنان پیشین اسکات بسنت، وزیر خزانه‌داری آمریکا، که از اقدامات «بی‌سابقه» در تاریخ تحریم اقتصادی سخن گفته بود، و نیز اشاره به محاصره کامل بنادر ایران تصویر روشنی از یک راهبرد «خفه‌سازی اقتصادی» کامل را ترسیم می‌کند. این سطح از فشار، فراتر از ابزارهای مرسوم تحریم و در مرزهای «جنگ اقتصادی» به معنای کلاسیک آن تعریف می‌شود.

    سه: محاسبات راهبردی ترامپ؛ فشار حداکثری ۲.۰

    تداوم جنگ نزدیک به شش ماهه با ایران، در حالی که هیچ راهکار دیپلماتیک یا نظامی روشنی برای خروج از آن وجود ندارد، ترامپ را در موقعیت شکننده‌ای قرار داده است. با نزدیک شدن به انتخابات میان‌دوره‌ای نوامبر، فشارهای داخلی برای ارائه دستاوردی ملموس از این جنگ افزایش یافته است.

    در این زمینه، اعلام جنگ اقتصادی را باید در ادامه همان راهبرد «فشار حداکثری» دوران اول ترامپ دید، اما با یک تفاوت اساسی: این بار ابزار نظامی (جنگ مستقیم و محاصره دریایی) نیز در کنار فشار اقتصادی به کار گرفته شده است. ترکیب این دو، نشان از عزم واشنگتن برای وادار کردن تهران به پذیرش توافقی دارد که پیش‌تر از آن سرباز زده بود.

    در عین حال، تهدید به بمباران عمان در صورت «ممانعت از مذاکرات» نشان از عصبی بودن کاخ سفید و آمادگی برای گسترش دامنه درگیری به فراتر از مرزهای ایران دارد – اقدامی که می‌تواند کل معادلات منطقه‌ای را بر هم بزند.

    چهار: پیامدهای منطقه‌ای و بین‌المللی

    تهدید کشورهای ثالث، بزرگ‌ترین متحدان اقتصادی ایران – از جمله چین – را هدف گرفته است. این رویکرد می‌تواند به یکی از دو نتیجه منجر شود: یا کشورهای مذکور در برابر فشار آمریکا عقب‌نشینی کرده و همکاری با ایران را کاهش دهند، یا اینکه با تشکیل شبکه‌های موازی مالی و تجاری، راه‌های فرار از تحریم را گسترش دهند. تجربه تاریخی تحریم‌های ایران نشان می‌دهد که گزینه دوم کاملاً محتمل است.

    از سوی دیگر، تأکید ترامپ بر مسئله هسته‌ای – «ایران نمی‌تواند سلاح هسته‌ای داشته باشد» – نشان از آن دارد که کاخ سفید همچنان هسته‌ای شدن ایران را «خط قرمز» نهایی خود می‌داند. این یعنی حتی در صورت موفقیت فشار اقتصادی، هدف نهایی واشنگتن نه صرفاً تغییر رفتار، بلکه تغییر بنیادین در معادلات قدرت منطقه‌ای ایران است.

    جمع‌بندی

    اعلام «کوبنده‌ترین عملیات اقتصادی» علیه ایران را باید نقطه عطفی در تقابل واشنگتن و تهران دانست. این اقدام، با تهدید کشورهای ثالث و ترکیب فشار نظامی و اقتصادی، نشان از آن دارد که آمریکا راهبرد «صبر راهبردی» را کنار گذاشته و وارد فاز «تغییر معادله» شده است. با این حال، تجربه تاریخی نشان داده که فشار حداکثری، به‌تنهایی و بدون ارائه چشم‌اندازی روشن برای توافق، نه‌تنها ایران را به زانو درنمی‌آورد، بلکه می‌تواند به عاملی برای رادیکال‌تر شدن رفتار تهران و بی‌ثباتی بیشتر در منطقه تبدیل شود.

    پرسش این است که آیا این جنگ اقتصادی تازه، مقدمه‌ای برای بازگشت به میز مذاکره با امتیازات جدید است یا آغازگر فازی از تقابل تمام‌عیار که پای بازیگران جدیدی را نیز به درگیری خواهد کشید؟ پاسخ به این پرسش، در روزها و هفته‌های آینده، با اعلام جزئیات عملیات اقتصادی جدید و واکنش ایران و متحدانش، روشن‌تر خواهد شد.

  • آیا آنگونه که معاون مرکز ملی فضای مجازی می گوید منتقدان فیلترینگ عقب‌ مانده‌ هستند یا خودش از مرحله پرت است؟

    آیا آنگونه که معاون مرکز ملی فضای مجازی می گوید منتقدان فیلترینگ عقب‌ مانده‌ هستند یا خودش از مرحله پرت است؟

    اظهارنظر روز گذشته «امین الله داد» معاون مرکز ملی فضای مجازی درباره منتقدان فیلترینگ، بار دیگر بحث کارآمدی سیاست محدودسازی پلتفرم‌های خارجی را مورد توجه قرار داد.

    آیا آنگونه که معاون مرکز ملی فضای مجازی می گوید منتقدان فیلترینگ عقب‌ مانده‌ هستند یا خودش از مرحله پرت است؟

     

    به گزارش خبرآنلاین به نقل از روزنامه خراسان او در واکنشی طعنه‌آمیز به موضوع اینستاگرام و انتقادها از فیلترینگ، با اشاره به شکایت اخیر ۲۹ ایالت آمریکا علیه شرکت متا نوشت: «۲۹ ایالت آمریکا علیه متا بابت اثر الگوریتم‌های اعتیادآور اینستاگرام بر نوجوانان شکایت کرده‌اند. مبلغ غرامت درخواستی ۱.۴ تریلیون دلار است. این‌جا هم یک عده مسئول زحمتکش، مدام دغدغه دسترسی آسان‌تر زاکربرگ به مغز نوجوان ایرانی را دارند؛ «عقب‌ماندگی» گاهی خیلی شیک و اتوکشیده است.»
    به زبان ساده، آقای معاون مرکز ملی فضای مجازی به منتقدان فیلترینگ گفته، شما عقب مانده اید، اگرچه شیک و اتوکشیده هستید.

    اظهارنظر معاون مرکز ملی فضای مجازی اگرچه با لحن طعنه‌آمیز مطرح شده، اما بار دیگر یک پرسش قدیمی را به میان آورده که آیا می‌توان به‌دلیل وجود آسیب در یک پلتفرم که در واقع وجود آسیب درست هم است، اصل دسترسی عمومی به آن را محدود کرد؟ یا باید به‌جای حذف کامل، سراغ تنظیم‌گری دقیق‌تر، آموزش، نظارت و مسئولیت‌پذیری پلتفرم‌ها رفت؟
    آسیب هست اما…
    تردیدی نیست که فضای مجازی و شبکه‌هایی مانند اینستاگرام با آسیب‌هایی همراه‌اند. اعتیاد رسانه‌ای، اتلاف وقت، وابستگی شدید به تلفن همراه، مقایسه‌گری افراطی، انتشار اخبار جعلی و مواجهه نوجوانان با محتوای نامناسب، از جمله نگرانی‌های جدی درباره این بسترهاست. در عین حال، همین پلتفرم‌ها برای هزاران نفر در کشور به ابزار کار، فروش، تبلیغ، آموزش، ارتباط با مشتری و کسب درآمد تبدیل شده‌اند. برای بسیاری از کسب‌وکارهای خرد، اینستاگرام فقط یک شبکه اجتماعی نیست؛ یک ویترین اقتصادی و حتی منبع اصلی معیشت است.
    از این منظر، منتقدان فیلترینگ می‌گویند نمی‌توان به‌خاطر یک آسیب، کل پلتفرم بین المللی را از دسترس خارج کرد. مسئله اصلی این است که سیاست‌گذار باید بین آسیب‌های واقعی فضای مجازی و حق دسترسی کاربران به ابزارهای ارتباطی و اقتصادی، توازن برقرار کند؛ نه این که با راه‌حل‌ سلبی صورت‌مسئله را پاک کند که البته با جولان فیلترشکن ها به طور کامل پاک نمی شود.
    امنیت سایبری در خطر
    بررسی پیامدهای فیلترینگ فقط به مسئله دسترسی محدود نمی‌شود و ابعاد امنیتی نیز یافته است. معاون وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات تیرماه گذشته اعلام کرده بود که ۶۷.۷ درصد مردم از فیلترشکن رایگان استفاده می‌کنند. او همچنین گفته: «اغلب کاربرانی که از فیلترشکن رایگان استفاده می‌کنند، مربوط به ایرانسل است و میزان حملات سایبری از اپراتوری که فیلترشکن رایگان بیشتری دارد، نسبت به اپراتور دیگر بیشتر است.»
    این اظهارنظر از واقعیت مهمی پرده برمی‌دارد؛ استفاده گسترده از فیلترشکن‌ها، علاوه بر تحمیل هزینه و اختلال به کاربران، می‌تواند یک مسئله امنیت سایبری نیز ایجاد کند. بسیاری از فیلترشکن‌های رایگان، بدون شفافیت درباره مالک، محل ذخیره داده‌ها، سطح دسترسی و شیوه فعالیت، روی گوشی کاربران نصب می‌شوند و ممکن است خود به تهدیدی جدی برای اطلاعات شخصی، داده‌های رفتاری و امنیت دستگاه تبدیل شوند. به بیان دیگر، سیاستی که قرار بود دسترسی را محدود کند، در عمل میلیون‌ها کاربر را به سمت ابزارهایی سوق داده که کنترل امنیتی آن‌ها را تسهیل کرده‌ است.

    روایت یک سیاست ناموفق
    از سوی دیگر، تجربه سال‌های اخیر نشان داده که فیلترینگ، هدف اصلی خود را محقق نکرده است. بر اساس نظرسنجی انجام‌شده در بازه زمانی ۲۵ تا ۳۱ خردادماه ۱۴۰۵ که به پیشنهاد وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات و با همکاری مرکز افکارسنجی دانشجویان ایران (ایسپا) انجام شد، ۷۴ درصد پاسخ‌گویان اعلام کردند که از فیلترشکن استفاده می‌کنند. این آمار نشان می‌دهد بخش بزرگی از کاربران همچنان به پلتفرم‌های فیلترشده دسترسی دارند، اما نه از مسیرهای رسمی و شفاف؛ بلکه از راه‌هایی که خود به ایجاد بازار زیرزمینی چند ده میلیاردی برای مافیای فیلترینگ، افزایش هزینه، کاهش امنیت و عادی‌سازی دور زدن قانون منجر شده است.اظهارنظر عارف، معاون اول رئیس‌جمهور، در ۲۶ مرداد در ادامه مواضع قبلی دولت، همین است که «فیلترینگ گسترده نتیجه عکس داده» و این، بازتاب همان نگاه انتقادی است که دولت از ابتدا به این سیاست داشته؛ فیلتر نه‌تنها مشکلی را حل نکرده، بلکه با گسترش استفاده از وی‌پی‌ان، اهدافش را نقش بر آب کرده است.
    یک نگرانی بزرگ
    یکی از پیامدها و نگرانی های مهم این وضعیت، دسترسی آسان‌تر نوجوانان به فیلترشکن‌هاست. ابزاری که با هدف عبور از فیلترینگ نصب می‌شود، معمولاً امکان دسترسی به طیف وسیعی از محتوا را نیز فراهم می‌کند؛ محتوایی که ممکن است غیراخلاقی، خشونت‌آمیز، مجرمانه یا نامناسب برای سن کاربران باشد. بنابراین، منتقدان می‌گویند فیلترینگ در شکل فعلی نه‌تنها از آسیب‌ها نکاسته، بلکه در مواردی مسیر ورود کاربران، به‌ویژه نوجوانان، به فضای کنترل‌نشده‌تر را هموارتر کرده است.
    ماجرای شکایت از مالک اینستاگرام
    موضوع شکایت ۲۹ ایالت آمریکا علیه متا (مالک اینستاگرام) نیز از یک زاویه قابل توجه است. بر اساس گزارش خبرگزاری رویترز، دادستان‌های کل این ایالت‌ها، متا را متهم کرده‌اند که با طراحی ویژگی‌هایی مانند پیمایش بی‌پایان، اعلان‌های مداوم و الگوریتم‌های درگیرکننده، نوجوانان را به استفاده طولانی‌مدت از اینستاگرام و دیگر محصولات خود ترغیب کرده است. در این پرونده، رقم ۱.۴ تریلیون دلار به‌عنوان سقف مطالبه جریمه‌ها و خسارت‌های قانونی مطرح شده است. شکایت همچنین به موضوعاتی مانند حفاظت از کودکان، جمع‌آوری داده‌های کاربران کم‌سن‌وسال و ادعای گمراه‌کردن افکار عمومی درباره خطرات این پلتفرم‌ها مربوط می‌شود.با این حال، تفاوت مهمی میان این پرونده و سیاست فیلترینگ در ایران وجود دارد. در آمریکا، برخورد قضایی با متا در چارچوب حقوقی و برای پاسخ‌گو کردن شرکت متهم دنبال می‌شود؛ اما در ایران، راه‌حل غالب طی سال‌های اخیر بیشتر به سمت پاک کردن صورت مسئله رفته است، نه اصلاح سازوکارها، نه آموزش سواد رسانه‌ای، نه تنظیم‌گری شفاف و نه مسئولیت‌پذیر کردن پلتفرم‌ها.
    پرسش اصلی چیست؟
    مسئله امروز این نیست که فضای مجازی آسیب دارد یا نه؛ بلکه پرسش اصلی این است که آیا فیلترینگ گسترده توانسته است این آسیب‌ها را کاهش دهد؟ وقتی بخش بزرگی از کاربران، طبق نظرسنجی‌های رسمی، همچنان از فیلترشکن استفاده می‌کنند و وقتی این روند خود به تهدیدهای تازه امنیتی و محتوایی دامن می‌زند، بازنگری جدی در سیاست‌های فعلی اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد.
    در نهایت، جدال بر سر فیلترینگ فقط یک مناقشه فنی نیست؛ نزاعی بر سر نوع حکمرانی، شیوه حفاظت از نوجوانان و نسبت میان محدودسازی و مسئولیت‌پذیری است. تجربه موجود نشان می‌دهد که فیلترینگِ گسترده، به‌تنهایی نتوانسته است دسترسی را کنترل کند و آسیب‌ها را از بین ببرد؛ بلکه در عمل، به گسترش فیلترشکن‌ها، افزایش هزینه کاربران و پیچیده‌تر شدن مسئله انجامیده است.

  • پیشنهاد ساخت «شهرهای حکمرانی» زیر کوه؛ جدال تازه بر سر اولویت بودجه، امنیت مدیران یا زندگی مردم؟

    پیشنهاد یک نماینده مجلس برای ساخت «شهرهای حکمرانی» در دل کوه و انتقال مدیران به پناهگاه‌های زیرزمینی در زمان جنگ، به یکی از بحث‌برانگیزترین اظهارات روزهای اخیر تبدیل شده است؛ ایده‌ای که هم‌زمان با طرح ضرورت تغییر اولویت‌های بودجه‌ای، موجی از واکنش‌ها و پرسش‌ها را در فضای عمومی برانگیخته است.

    به گزارش رسا نشر و به نقل از روزنامه سازندگی، علی خضریان، نماینده تهران و از چهره‌های نزدیک به جبهه پایداری، اخیراً در نشستی با وزیر راه و شهرسازی پیشنهاد داد: «در سطح استان‌های کشور به‌خصوص مراکز استان‌ها، نیاز به ساخت شهرهای حکمرانی داریم؛ به این معنا که در زمان تجاوز دشمن به کشور بتوانیم مدیران و مسئولان کشور را در مجتمع‌هایی که در زیرزمین و در دل کوه است، از ترور ایمن نگه داریم.» او با تأکید بر این‌که اجرای چنین طرحی «بدون کمک قرارگاه خاتم‌الانبیا و مجموعه‌های عمرانی» ممکن نیست، افزود: «حتماً دولت و نیروهای مسلح باید با هم به چنین تدبیری برسند.» خضریان همچنین خواستار تنظیم بودجه سال ۱۴۰۶ بر مبنای «شرایط جنگی» شد و برای توضیح تغییر اولویت‌های بودجه‌ای، از پروژه‌هایی مانند شبکه فاضلاب نام برد که به‌گفته او می‌توان اجرای آن‌ها را چند سال به تعویق انداخت؛ زیرا «مردم متوجه نمی‌شوند، چاه دارند یا فاضلاب».

    در همه جنگ‌ها یک پرسش بنیادی وجود دارد: دولت باید پیش از هر چیز از چه محافظت کند؛ از مردم، از زیرساخت‌ها یا از مدیران؟ صورت‌بندی خضریان از این پرسش، پاسخ خود را در دل پیشنهادش حمل می‌کند. او در شرایطی که کشور را در وضعیت تهدید مستمر توصیف می‌کند، هم‌زمان از ساخت «شهرهای حکمرانی» در مراکز استان‌ها می‌گوید و از دولت می‌خواهد بودجه ۱۴۰۶ را نیز با مفروضات «شرایط جنگی» ببندد؛ با این توضیح که برخی طرح‌های عمرانی می‌توانند «چند سال دیگر» هم منتظر بمانند.

    00

    این ایده، اگرچه در ظاهر با ادبیات دفاعی مطرح می‌شود، اما در لایه‌های عمیق‌تر خود پرسشی جدی درباره نسبت حکمرانی با جامعه ایجاد می‌کند: در نظام اولویت‌بندی بودجه، امنیت چه کسی قرار است زودتر تأمین شود؛ امنیت شهروندان یا مدیران؟ اصل ایجاد مراکز فرماندهی و مدیریت بحران در جهان بی‌سابقه نیست و در بسیاری از کشورها سازوکارهایی برای تداوم اداره کشور در شرایط اضطراری طراحی شده است؛ با این حال، این مراکز معمولاً جزئی از یک شبکه بزرگ‌تر حفاظت از کل جامعه‌اند. به بیان روشن‌تر، هم‌زمان که اتاق فرمان مقاوم می‌شود، بیمارستان‌ها، نیروگاه‌ها، شبکه آب، سامانه‌های ارتباطی و پناهگاه‌های عمومی نیز تقویت می‌شوند. از همین‌رو، آن‌چه پیشنهاد خضریان را به موضوعی قابل مناقشه تبدیل کرده، نه صرفِ ایده «تداوم حکمرانی»، بلکه چگونگی تأمین منابع آن و پیامدهای جابه‌جایی اولویت‌های بودجه‌ای است.

    در روایت ارائه‌شده، خضریان به شهری با کمتر از ۲۰۰ هزار نفر جمعیت اشاره می‌کند که برای شبکه فاضلاب آن بودجه پیش‌بینی شده است؛ اما به اعتقاد او اگر اجرای پروژه پنج سال دیگر هم عقب بیفتد «هیچ مشکلی پیش نمی‌آید»، زیرا این شهر «از زمان خلق آدم» بدون شبکه فاضلاب زندگی کرده و مردم «متوجه نمی‌شوند، چاه دارند یا فاضلاب».

    این پیشنهاد را می‌توان بازتاب نوعی نگاه به حکمرانی دانست که در آن، ملاحظات امنیتی بر اولویت‌های توسعه‌ای و حتی بر نیازهای روزمره شهروندان تقدم پیدا می‌کند. در چنین نگاهی، پروژه‌های دفاعی، زیرساخت‌های مقاوم، پناهگاه‌های حکمرانی و حفاظت از مراکز تصمیم‌گیری، جلوتر از پروژه‌های توسعه‌ای می‌ایستند. در مقابل، اقتصاددانان سال‌هاست هشدار می‌دهند که بودجه‌های عمرانی معمولاً نخستین قربانی تغییر اولویت‌های امنیتی می‌شوند؛ حال آن‌که عقب‌ماندگی در زیرساخت‌هایی مانند آب، برق، فاضلاب و حمل‌ونقل، در آینده هزینه‌هایی به‌مراتب سنگین‌تر تولید می‌کند.

    جابه‌جایی اولویت‌ها

    خضریان همان نماینده‌ای است که چهار سال پیش، هنگام دفاع از تحقیق و تفحص از شرکت مهندسی آب و فاضلاب کشور، آب و فاضلاب را از ارکان امنیت ملی می‌دانست و درباره بحران آن هشدار می‌داد. او آن روز پشت تریبون مجلس تأکید می‌کرد آب شرب و تصفیه فاضلاب از مهم‌ترین زیرساخت‌های توسعه پایدار است و ضعف در این حوزه می‌تواند مهاجرت، گسترش حاشیه‌نشینی، بحران‌های بهداشتی، آسیب‌های زیست‌محیطی و حتی تهدید امنیت کشور را در پی داشته باشد.

    او از خوزستان گفت؛ از اهوازی که فاضلابش با هر بارندگی بالا می‌زند. از سیستان‌وبلوچستان گفت؛ جایی که کودکان آب غیربهداشتی حمل می‌کنند. از آلودگی منابع آب زیرزمینی گفت؛ از کارون، از تنش‌های اجتماعی، از خطرات امنیتی و از ضرورت اولویت‌دادن به صنعت آب و فاضلاب. اکنون اما همان نماینده، در مقام بازتعریف اولویت‌های بودجه‌ای، پروژه فاضلاب را نمونه‌ای معرفی می‌کند که می‌توان اجرای آن را سال‌ها به تعویق انداخت؛ چون از نگاه او شهروندان تفاوت محسوسی احساس نخواهند کرد. این تغییر زاویه دید، صرفاً یک اختلاف کارشناسی درباره ارقام بودجه نیست؛ بلکه تغییر در تعریف «امنیت» است. آن روز، به‌زعم او امنیت از لوله‌های آب آغاز می‌شد؛ امروز اما از تونل‌های زیر کوه.

    شهرهای حکمرانی؛ نماد یک نگاه

    بحث بر سر اصل ایجاد مراکز امن برای مدیریت بحران نیست؛ هیچ دولت مسئولی نمی‌تواند نسبت به حفاظت از ساختار فرماندهی خود بی‌تفاوت باشد. مسئله از جایی آغاز می‌شود که این حفاظت، در برابر ابتدایی‌ترین نیازهای شهروندان قرار می‌گیرد. وقتی برای توجیه ساخت شهرهای حکمرانی گفته می‌شود پروژه‌ای مانند فاضلاب «فعلاً لازم نیست»، پیام ناخواسته‌ای مخابره می‌شود: کیفیت زندگی مردم می‌تواند پشت صف امنیت مدیران قرار بگیرد.

    در همه کشورها، بودجه در نهایت ترجمه عددی اولویت‌هاست. هر ریالی که به بخشی اختصاص می‌یابد، به‌معنای کم‌تر شدن سهم بخش دیگری است. بنابراین پرسش اصلی، درباره ترتیب اولویت‌هاست؛ اولویت میان امنیت نخبگان سیاسی و کیفیت زندگی شهروندان عادی.

    در ادبیات توسعه، امنیت فقط به‌معنای در امان ماندن از موشک و ترور نیست. امنیت یعنی کودکی در سیستان آب سالم داشته باشد؛ یعنی فاضلاب وارد رودخانه نشود؛ یعنی بیماری‌های ناشی از آلودگی آب کاهش پیدا کند؛ یعنی مهاجرت اجباری از روستاها متوقف شود. تجربه کشورهای درگیر جنگ نیز نشان می‌دهد موفق‌ترین دولت‌ها آن‌هایی بوده‌اند که توانسته‌اند میان نیازهای دفاعی و خدمات عمومی تعادل برقرار کنند. جنگ اگر بهانه‌ای برای کنار گذاشتن توسعه شود، در بلندمدت هزینه‌ای به‌مراتب بیش‌تر از خود جنگ تولید می‌کند.

    نکته قابل‌توجه این‌جاست که بسیاری از همین مؤلفه‌ها، از سوی خود خضریان در دی‌ماه ۱۴۰۰ به‌عنوان عناصر امنیت ملی برشمرده شده بود. اگر آن استدلال درست بود، چگونه امروز می‌توان همان پروژه‌ها را فاقد اولویت دانست؟ این اشاره، بیش از آن‌که تلاشی برای برجسته‌کردن تناقض شخصی باشد، یادآوری یک واقعیت است: امنیت مفهومی چندوجهی است و فقط به حفظ جان مدیران خلاصه نمی‌شود؛ امنیت یعنی استمرار زندگی عادی مردم. از همین زاویه، پیشنهاد ساخت شهرهای حکمرانی، در افکار عمومی ظرفیت ایجاد شکاف دارد؛ به‌ویژه در جامعه‌ای که با تورم، کمبود منابع، فرسودگی زیرساخت‌ها و مشکلات معیشتی دست‌به‌گریبان است. طبیعی است که بخشی از جامعه بپرسد چرا نخستین پروژه بزرگ دوران جنگ، نه پناهگاه عمومی، نه مقاوم‌سازی مدارس و بیمارستان‌ها و نه حفاظت از زیرساخت‌های حیاتی، بلکه شهرک‌های ویژه مدیران است؟

    بازتاب این پیشنهاد در شبکه ایکس نیز نشان می‌دهد بخشی از کاربران دقیقاً همین پرسش را مطرح کرده‌اند: چرا در منطق جدید بودجه‌ریزی، امنیت مسئولان باید بر امنیت عمومی تقدم پیدا کند؟ آن‌ها معتقدند اگر قرار است کشور برای شرایط جنگی آماده شود، این آمادگی باید پیش از هر چیز در پناهگاه‌های عمومی، بیمارستان‌ها، مدارس و زیرساخت‌های حیاتی دیده شود؛ نه در شهرک‌های اختصاصی مدیران.

    در نهایت، مسئله مخالفت با ایجاد مراکز تداوم حکمرانی نیست؛ مسئله، بیش از هر چیز پیامی است که درباره اولویت‌های حکمرانی به افکار عمومی مخابره می‌شود؛ آن هم در شرایطی که دولت می‌کوشد حتی در وضعیت جنگی، زندگی روزمره مردم تا حد امکان عادی بماند، خدمات عمومی قطع نشود، زیرساخت‌های حیاتی حفظ شوند و اقتصاد از حرکت نایستد. در چنین چارچوبی، امنیت پایدار از مسیر حفظ کیفیت زندگی جامعه، تداوم خدمات عمومی و تقویت تاب‌آوری مردم شکل می‌گیرد. به همین دلیل، اگر ایده «شهرهای حکمرانی» قرار است بخشی از راهبرد دفاعی کشور باشد، باید در کنار برنامه‌ای روشن برای مقاوم‌سازی زندگی مردم، بازتعریف و توضیح داده شود؛ نه در تقابل با پروژه‌هایی که مستقیماً با سلامت، بهداشت و زیست روزمره شهروندان گره خورده‌اند.

  • هشدار «جمهوری اسلامی» درباره شعله‌ورشدن تفرقه؛ درخواست برای برخورد قاطع با عناصر خودسر

    هشدار «جمهوری اسلامی» درباره شعله‌ورشدن تفرقه؛ درخواست برای برخورد قاطع با عناصر خودسر

    روزنامه «جمهوری اسلامی» در سرمقاله‌ای با محوریت «حفظ انسجام ملی» هشدار داده است که در روزهای اخیر، نشانه‌های تشدید دوقطبی‌سازی و افزایش رفتارهای تفرقه‌برانگیز دیده می‌شود و برخی عناصر خودسر، آگاهانه یا ناآگاهانه، به این روند دامن می‌زنند.

    هشدار «جمهوری اسلامی» درباره شعله‌ورشدن تفرقه؛ درخواست برای برخورد قاطع با عناصر خودسر

    به گزارش رسا نشر و به نقل از عصر ایران، این روزنامه با مرور مجموعه‌ای از اقدامات و جنگ‌هایی که به‌گفته نویسنده سرمقاله با هدف تضعیف و به شکست‌کشاندن نظام برآمده از انقلاب ۱۳۵۷ طراحی شده بودند، تأکید کرده است: «دشمن اکنون به شکستن وحدت کلمه و ایجاد تفرقه میان مردم فکر می‌کند و متأسفانه عناصری در داخل ـ آگاهانه یا ناآگاهانه ـ به او برای تحقق آنچه می‌خواهد کمک می‌کنند.»

    این روزنامه در ادامه افزوده است: «در روزهای اخیر آتش تفرقه شعله‌ورتر شده و عناصر خودسر در حال دامن‌زدن به آن هستند. عقلای قوم درصدد چاره برآیند و با تفرقه‌افکنان برخورد قاطعانه کنند تا دشمن در این توطئه خطرناک نیز ناکام شود.»

    در ادامه، متن بازنویسی‌شده و کاملِ محتوای تحلیلی این سرمقاله را می‌خوانید.

    با تفرقه‌افکنان برخورد کنید

    در سال‌های نخست پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به‌روایت این سرمقاله، دشمنان داخلی و خارجی بر این ادعا پافشاری می‌کردند که با تحریک شورش‌های قومی در چند نقطه کشور، می‌توان بساط انقلاب را برچید و شرایط را به وضعیت پیش از انقلاب بازگرداند؛ اما شورش‌ها سرکوب شدند و انقلاب پابرجا ماند.

    سرمقاله در ادامه، آغاز جنگ ایران و عراق در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ را به برنامه‌ریزی آمریکا نسبت می‌دهد و می‌نویسد صدام و حزب بعث عراق جنگ تحمیلی اول را با هدف ساقط‌کردن انقلاب و نظام جمهوری اسلامی شروع کردند؛ جنگ پس از ۸ سال پایان یافت، نظام باقی ماند و صدام در نهایت اعدام شد و حزب بعث عراق نیز منحل شد.

    در بخش دیگری از این یادداشت، به واقعه هفتم تیر ۱۳۶۰ اشاره شده است؛ زمانی که به‌نوشته سرمقاله، منافقین با انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی، آیت‌الله بهشتی و جمعی از وزرا، نمایندگان مجلس و دیگر مسئولان و فعالان سیاسی را به شهادت رساندند و مدعی بودند که با این ضربه «کار نظام تمام است»؛ اما به‌گفته نویسنده، نظام جمهوری اسلامی ماند و حتی قدرتمندتر از گذشته به حیات خود ادامه داد.

    این سرمقاله سپس به موضوع رحلت امام خمینی (ره) می‌پردازد و می‌نویسد دشمنان خارجی و اذناب آنان در داخل، بارها القا می‌کردند که با درگذشت امام، عمر نظام نیز پایان می‌یابد؛ اما با رحلت ایشان در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸، نظام جمهوری اسلامی همچنان پابرجا ماند.

    در ادامه، سرمقاله از «جنگ ۱۲روزه خرداد و تیر ۱۴۰۴» نام می‌برد و مدعی است هدف آمریکا و رژیم صهیونیستی براندازی نظام جمهوری اسلامی بوده، اما این هدف محقق نشده است. نویسنده سپس می‌افزاید برنامه یادشده با «شورش ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴» دنبال شد و سلطنت‌طلب‌ها به آن‌ها اطمینان داده بودند که با این شورش، کار نظام یکسره خواهد شد؛ اما به‌گفته سرمقاله، چنین نشد.

    این یادداشت همچنین به «جنگ تحمیلی سوم» اشاره می‌کند و می‌نویسد این جنگ در ۹ اسفند ۱۴۰۴ آغاز شد و آمریکا و رژیم صهیونیستی در نخستین گام، رهبر و فرماندهان ارشد نظامی را به شهادت رساندند و مراکز نظامی، بسیج، انتظامی و حتی مراکز درمانی را بمباران و موشک‌باران کردند.

    به‌نوشته سرمقاله، برنامه این بوده است که ایران ظرف سه روز «تسخیر» و نظام جمهوری اسلامی «تغییر» داده شود؛ اما این هدف نیز محقق نشده و ایران «با سرافرازی» مانده است. نویسنده، در ادامه ادعا می‌کند پرچم نظام جمهوری اسلامی در سراسر جهان، حتی در میدان‌های ورزشی آمریکا، به اهتزاز درآمد. در این روایت، از «قتل‌عام دانش‌آموزان و معلمان» در میناب و لامرد و چند شهر دیگر نیز نام برده شده و آمده است که پل‌ها، تأسیسات آب و برق و زیرساخت‌ها هدف قرار گرفتند و مردم ایران به «عقب‌راندن به عصر حجر» تهدید شدند؛ اما در نهایت، رئیس‌جمهور آمریکا ناچار شد سخن خود را درباره تغییر نظام پس بگیرد.

    سرمقاله سپس بر این نکته مکث می‌کند که دشمنان و مخالفان نظام تصور می‌کردند با «شهادت رهبری» همه‌چیز پایان می‌یابد؛ اما به‌گفته نویسنده، نه‌تنها چنین نشد، بلکه «به برکت خون شهدای جنگ رمضان» و با وجود قرارگرفتن کشور به‌مدت «۴۰ شبانه‌روز» زیر شدیدترین موشک‌باران‌ها و بمباران‌ها، «ایران جدیدی» متولد شد که مورد احترام جهانیان است و نظام جمهوری اسلامی با اقتدار بیشتر به حیات خود ادامه می‌دهد.

    در جمع‌بندی این بخش، نویسنده سرمقاله تأکید می‌کند ناکامی مستمر دشمنان و استحکام ایران و نظام جمهوری اسلامی، در کنار قدرت دفاعی و پایمردی نیروهای مسلح، بیش از هر چیز بر «وحدت کلمه مردم» و «انسجام ملت» استوار بوده است. به‌گفته او، آمریکا و رژیم صهیونیستی در هر سه رخداد یادشده، حساب ویژه‌ای روی «پیاده‌نظام داخلی» باز کرده بودند و صراحتاً گفته بودند که «کار اصلی» یعنی تسخیر شهرها را آنان انجام خواهند داد.

    در ادامه، سرمقاله از «خطای بزرگ محاسباتی» ترامپ، نتانیاهو و مشاوران‌شان سخن می‌گوید و می‌افزاید آنان به «یک اقلیت ناچیز وطن‌فروش» دل بستند و از اکثریت مردم ایران غفلت کردند؛ مردمی که به‌زعم نویسنده برای حفاظت از کشور تا پای جان می‌ایستند و هرگز به‌دلیل مشکلات داخلی، اجازه دخالت بیگانگان را نمی‌دهند.

    به‌اعتقاد نویسنده، رخدادهای سه‌گانه سال ۱۴۰۴ به سران آمریکا و رژیم صهیونیستی فهماند که در ایران با «تمام ملت» طرف هستند؛ ملتی که با وحدت کلمه و انسجام، دشمن را در زمینه‌های مختلف ناکام و ایران را به سنگری «تسخیرناپذیر» تبدیل می‌کند. سرمقاله می‌افزاید درک این واقعیت، برای دشمن به اهرمی برای یافتن مسیر تازه تبدیل شده است؛ مسیری که به‌زعم نویسنده می‌تواند آنان را به هدف شوم‌شان نزدیک کند.

    در بخش پایانی، محور هشدار سرمقاله برجسته می‌شود: «دشمن اکنون به شکستن وحدت کلمه و ایجاد تفرقه میان مردم فکر می‌کند» و در این میان، «عناصری در داخل ـ آگاهانه یا ناآگاهانه ـ کمک می‌کنند». سرمقاله با اشاره به «شعله‌ورترشدن آتش تفرقه» در روزهای اخیر، خواستار آن می‌شود که «عقلای قوم» برای چاره‌اندیشی پیش‌قدم شوند و با «تفرقه‌افکنان» برخوردی قاطع صورت گیرد تا دشمن در این «توطئه خطرناک» نیز ناکام بماند.

  • آیا تعزیه محصول دوران صفوی است؟

    آیا تعزیه محصول دوران صفوی است؟

    در پاسخ به فرضیه گروهی که تعزیه را محصولی فرهنگی از دوران صفوی و اوج رواج تشیع در ایران می‌دانند، بزرگانی چون احسان یارشاطر به پاسخ برخاسته‌اند…

    آیا تعزیه محصول دوران صفوی است؟

    محمد جمشیدیان، دکتری معماری منظر|خبرآنلاین: آن‌چه به‌ عنوان مصداق بارز سوگ در روزگار ما و از گذشتگان باقی‌مانده است، آیینی است که آن را با نام تعزیه می‌شناسیم. تعزیه برگرفته از کلمه عزا و تغییر فرم یافته تعزیت، رسمی‌ترین و ریشه‌دارترین آیینی است که به یک سوگ همه‌گیر می‌پردازد. عظمت و عمق اثرگذاری این آیین تا آن‌جاست که مخاطب را فارغ از محتوا به خود جذب می‌کند. فرضیه یا نگاه اولیه به موضوع نسبت سوگ با معماری چنین بود که اگر در محلی باید به دنبال این نسبت باشیم، این مکان در بارزترین شکل خود باید جایی باشد که در آن تعزیه برگزار می‌شود.

    چرا تعزیه؟

    ریشه سوگ تعزیه را می‌توان از دیرینه‌شناسی و پیشینه‌پژوهی در باب این سنت و آیین هنری یافت. ریشه‌ای که در میان نظریات مختلف می‌توان عمیق‌ترین و منطقی‌ترین آن را در اعماق سنت سوگواری پیش از اسلام جست. اگر امروز تعزیه را با سوگ شهادت امام حسین (ع) و یارانش و گاه دیگر بزرگان مذهب شیعه می‌شناسیم، باید بدانیم که این سنت غنی نمایشی و آیین پرمغز سوگواری ریشه در اسطوره‌ها و تاریخ ایران باستان دارد. در پاسخ به فرضیه گروهی که تعزیه را محصولی فرهنگی از دوران صفوی و اوج رواج تشیع در ایران می‌دانند، بزرگانی چون احسان یارشاطر به پاسخ برخاسته‌اند. او در مقاله تعزیه و آیین‌های سوگواری در ایران قبل از اسلام چنین می‌نویسد: «شبیه‌خوانی یا بازنمایی مصیبت و شهادت، مرحله جداگانه‌ای از هنر نمایشی را در ادبیات ایران تشکیل می‌دهند. درام تنها راه بیان ادبی ایران ماقبل کنونی نبود، و بنابراین تصریح این‌که شکل بی‌نظیری از نمایش مذهبی منظوم بی‌هیچ زمینه قبلی و ثمره‌ای، طی دوره صفوی یا بعد از آن به وجود آمده، بس مغرضانه است.» (عاشورپور، ۱۳۸۹: ۲۹).

    مشهورترین روایت در ریشه‌یابی این آیین به آیین سوگ سیاوش یا همان سووشون اشاره دارد. گروهی شیوه عزاداری و برگزاری مراسم تعزیه را به قرینه‌های مختلف محصول تحول محتوایی همان آیین سوگ سیاوش می‌دانند.

    مشهورترین روایت در ریشه‌یابی این آیین به آیین سوگ سیاوش یا همان سووشون اشاره دارد. گروهی شیوه عزاداری و برگزاری مراسم تعزیه را به قرینه‌های مختلف محصول تحول محتوایی همان آیین سوگ سیاوش می‌دانند. چنان‌چه پس از کشته ‌شدن سیاوش به دستور افراسیاب پادشاه توران، مردم در کوی و برزن به عزاداری می‌پرداختند. مراسمی که در آن افراد به‌مانند شبیه‌های تعزیه در نقش افراد نیک و بد، داستان سیاووش را روایت می‌کنند نیز از آن دوران نقل شده که بیشترین ارجاعات تاریخی تعزیه را به خود اختصاص می‌دهد. همچنین گروهی تعزیه را در ادامه قدیمی‌ترین متن پهلوی فارسی به نام «یادگار زریران» می‌دانند که آن هم داستانی حماسی تراژیک و داستان نبردهایی مذهبی است. نام این داستان از اسم برادر گشتاسب به نام زریر گرفته شده است که مشوق شاه ایران برای سلسله جنگ‌هایی بین ایران و توران بوده است.

    هر دو روایت و ذکر هر دو پیشینه بر مبنای شباهت‌ها و قرینه‌هایی فرمی یا محتوایی است که این دو فرضیه را متقن‌تر از دو روایت دیگر می‌سازد؛ روایاتی که این آیین را برگرفته از آداب‌ورسوم مردم بین‌النهرین یا تولدیافته در دوران حکومت شیعی صفوی می‌داند. بدین ترتیب می‌توان تعزیه امروزی را امری در تداوم تاریخی از اصیل‌ترین و قدیمی‌ترین آیین‌های سوگواری دانست. حال با یافتن نسبت آن با فضا و معماری می‌توان به این سؤال پاسخ داد که نمونه‌ای مهم از نسبت بین سوگ و معماری در ایران‌زمین چگونه است؟

    جای تعزیه؟

    امروزه معروف‌ترین محلی که برای اجرای تعزیه می‌شناسیم یا اولین محلی که برای اجرای تعزیه به ذهن می‌رسد، تکیه یا حسینیه است. اما اجرای تعزیه در بسیاری از شهرها و روستاها در فضاهای باز یا نمونه‌هایی از تعزیه که قابل‌اجرا در فضای بسته نیست، ما را به تحقیق بیشتری در این مورد وامی‌دارد. مرور شفاهی و تصویری یا مکتوب فضاهایی که تعزیه در آن‌ها برگزار می‌شده یا می‌شود، حکایت از مطلبی دیگر درباره مکان برگزاری تعزیه دارد. به ‌عنوان ‌مثال در کتاب «تعزیه و تعزیه‌خوانی» که ضمن بررسی کلی موضوع تعزیه، به تعزیه در شهر شیراز می‌پردازد می‌خوانیم: «در هر یک از شهرها و آبادی‌های ایران، محل‌های ویژه برای تعزیه‌خوانی وجود داشته است. مثل تکیه دولت و سایر تکایایی که در تهران بوده و قبلاً بدان اشاره شد، یا تعزیه‌خوانی در میدان‌های تبریز و اصفهان و یا در اردبیل و گیلان. ولی چون… راجع به محل‌های تعزیه‌خوانی شیراز نیز هیچ کجا سخنی به میان نیامده است، بی‌مناسبت نمی‌داند از محل‌هایی که در شیراز برای تعزیه‌خوانی مورداستفاده قرار می‌دادند، نام ببریم:

    1. قهوه‌خانه بازار مرغ
    2. حسینیه مشیر
    3. مسجد وکیل
    4. صحن حرم شاه‌چراغ
    5. صحن امامزاده زنجیری
    6. روی بام علم‌دارها
    7. عمارت کلاه‌فرنگی
    8. میدان پای خاتون
    9. ارگ و میدان جلوی ارگ
    10. تکیه تعزیه‌خوانی لقاءالله» (همایونی، ۱۳۵۳: ۸۲)

    این مشت نمونه خروار از مکان‌هایی است که در شهری مانند شیراز برای اجرای تعزیه مورداستفاده قرار می‌گرفته است. یا در جایی دیگر درباره اجرای تعزیه در شهرهای گیلان می‌خوانیم: «مرز زمانی و مکانی در آن وجود ندارد، می‌تواند در هر زمان، مکان و با هر تعداد تماشاگر با بازه زمانی که در دست اجراکنندگان و مخاطبان است، اجرا شود. مانند شمال ایران (گیلان) که مکان مشخصی برای اجرای تعزیه وجود ندارد. هر تعزیه به چند قسمت تقسیم می‌شود و هر قسمت در یک تکیه اجرا می‌شود. درنتیجه مخاطبان به همراه اجراکنندگان حرکت کرده و به تکیه بعدی می‌روند تا ادامه را ببینند.» (میرشکرایی، :۱۳۸۸، ۶۴).

    آیا تعزیه محصول دوران صفوی است؟
    تعزیه در تکیه دولت

    آیا تعزیه محصول دوران صفوی است؟

    آیا تعزیه محصول دوران صفوی است؟

    ارجاعات فوق، همچنین تصاویر تعزیه در ادوار مختلف نشان می‌دهد باید در این موضوع مطالعه بیشتری داشت. تنوع فضاها از روی بام‌ها تا مساجد، از قهوه‌خانه‌ها تا میادین و از عمارت‌ها تا امامزاده‌ها نشان می‌دهد ساختار اجرایی این آیین چنان بوده است که گویی هیچ محدودیت مکانی را برنمی‌تابیده و می‌توانسته به‌راحتی در هر ظرفی شکل بگیرد. این موارد نگارنده را ترغیب کرد تا در مورد این باور رایج که تکیه را محل اجرای تعزیه می‌دانند مطالبی را در ادامه اشاره کند:

    تکیه پرکاربردترین واژه درباره محل تعزیه است. در «فرهنگ آنندراج» ذیل واژه تکیه آمده است: «خورنگاه و خورنگه به معنی پیشگاه و ایوان که جای آفتاب‌خور باشد و خورنق معرب خورنه و خورنگه است. چه ملوک فارس در بارگاه و پیشگاه و ایوان، در برابر آفتاب نان و خورش می‌خورده‌اند. به سبب حرمت آفتاب، در آفتاب غذا خوردن را سبب پاکی و طهارت و شرافت می‌دانسته‌اند.» اما آیا چنین واژه‌ای را بی‌هیچ تناسب معنایی و واژگانی می‌توان محلی برای اجرای یک آیین سوگواری به شمار آورد؟ رجوع به سایر منابع مانند فرهنگ‌های لغت کتبی که به ریشه این کلمه پرداخته‌اند، به طور خلاصه این مفاهیم را برای تکیه ذکر کرده‌اند:

    • پشت دادن به چیزی، پشت نهادندن
    • محل نگهداری تهیدستان
    • جایی وسیع که در آن مراسم عزا و روضه‌خوانی برپا کنند.
    • واژه‌ای عربی از ریشه وکا به معنی پشت به چیزی گذاشتن، به معنی متکا (فرهنگ معین، عمید)
    • در کاربرد مسلک تصوف عبارت است از خانقاه و منزل درویشان و جایی که به فقیران و درویشان اطعام داده می‌شود. (کیانی، ۱۳۶۹)

    براون درباره واژه تکیه می‌نویسد: «واژه تکیه پس از حمله عثمانی‌ها به روم شرقی در سال ۱۳۵۳ میلادی در زبان ترکی و فارسی مردم سوریه به معنی رباط و خانقاه به ‌کار رفته است.» (همان).

    مطالعات نشان می‌دهد برای این محل پیش از ورود این کلمه به فارسی، از کلمه لنگر استفاده می‌شده است:

    در لنگر نهاده باز فراخ/ کرده ریش‌دراز را بدو شاخ

    بدین ترتیب هرچند برخی فرضیات مانند آن‌چه در ادامه آمده است، ریشه‌هایی بسیار قدیمی‌تر را برای استفاده از تکیه برای مراسم تعزیه برمی‌شمرند، اما آن‌چه مسلم است این است که نه نام و نه بنای تکیه در اساس هیچ ارتباطی با این آیین نمایشی نداشته است چراکه تکیه سده‌ها پیش از برآمدن تعزیه وجود داشته است. لنگر، خانقاه؛ دویره و تکیه، از ابتکارات صوفیان و شیعیان نبوده و چنان‌که ملاحظه گردید، صوفیان و شیعیان آن را به تقلید از مانویان و مانویان به پیروی از مهریان به اقتضای موقعیت دینی، سیاسی و فرهنگی خود تقلید کرده و مورداستفاده جهت اجرای مراسم و مناسک مذهبی خود قرار دادند. پس معلوم می‌شود تکیه، جدای از آن نام که در قرن چهاردهم میلادی پیدا شد، عمرش قرن‌ها پیش از پیدایی تعزیه به شکل امروزین آن است که برخی تصور کرده‌اند. (عاشورپور، ۱۳۸۹: ۱۲۴)

    تنها وجه مشترکی که برای همه انواع فضاهایی که تعزیه در آن‌ها اجرا می‌شود ذکر و دیده شده است، وجود سکویی در وسط میدان‌گاه اجراست. سکویی که شبیه‌خوان‌ها به ترتیب ایفای نقش بر آن قرار می گیرند و تنها جنبه کالبدی محل اجرای تعزیه است. این سکو به شکل دایره یا مربع یا چندضلعی در وسط میدان، تکیه، حسینیه یا هر جایی که تعزیه در آن برگزار می شده است، به صورت دائم یا موقت ایجاد و مورد استفاده قرار می گیرد. در حیاط‌ها با گذاشتن تخته‌چوب‌هایی روی حوض سکویی موقت ساخته می‌شد و سپس فضا به حالت قبلی برمی گشته است.

    آیا تعزیه محصول دوران صفوی است؟

    درباره انواع مکان‌های برگزاری تعزیه شد، می‌توان به این جمع‌بندی رسید که مکان آخرین وجه یا حتی بی‌اهمیت‌ترین وجه اجرای این آیین بوده باشد. تعزیه چون مظروفی شکل هر ظرفی که امکان برگزاری در آن داشته را به خود می‌گیرد. پس نمی‌توان هیچ کالبد مشخص یا حتی الگوی کالبدی معینی برای برگزاری تعزیه متصور دانست. این موضوع مانند نسخ متعدد تعزیه و فرم‌های اجرایی که در مناطق مختلف به شکل‌های بومی آن محل‌ها در می‌آمده بوده و هست. چنان‌چه کالبدهای مختلفی به اقتضای فرم‌های مختلف ایجاد می‌شده است. توضیحات پیش‌آمده نشان می‌دهد گاه حتی یک فضای مشخص برای اجرای تعزیه وجود نداشته است. چنان‌چه در شهرهای گیلان گفته شد، تماشاچیان به همراه شبیه‌خوان‌ها بین چند تکیه برای بخش‌های مختلف تعزیه جابه‌جا می‌شوند. فرم اجرای تعزیه در برخی نواحی که همراه با سوزاندن خیمه‌ها در انتهای مراسم بوده است اساساً با اجرا در یک فضای بسته متناقض بوده است و این موضوع حتی از لحاظ محتوا با اجرا در قهوه‌خانه‌ها نیز متناقض بوده است.

    سوگ بی‌مکان

    علی‌رغم آن‌چه در وهله نخست به نظر می‌رسد و سوگ را امری ایستا به تصویر می‌کشد، سوگ ایرانی علاوه بر بی‌مرزی زمانی که در میان زمان‌ها از گذشته تاکنون در حرکت بوده است، امری است بی‌مکان و آزاد از مرزهای کالبدی معماری. سوگ ایرانی آن‌قدر غنی و در ارتباط عمیق با طبیعت و محیط است که مرزهای کالبدی معماری را در می‌نوردد و خود در مکان جاری می‌شود؛ بنابراین آیینی بی‌مکان است و غالب بر مکان. با این استدلال که اساساً امری بی‌مکان نمی‌تواند وجود داشته باشد تعزیه آیینی است که از مکان کالبدی بیرون می‌آید. هرچند در مراسم یا سطوح رسمی یا حکومتی اجرای آن در ساختمان تکیه یا حسینیه‌ها برگزار شود، اما حذف مکان از آن نیز تأثیری در آن ندارد. بدین ترتیب مکان را در این‌جا می‌توان با بیانی ملموس‌تر متناظر با مکان کالبدی ساخته‌شده یا همان معماری قلمداد کرد و این سوگ ایرانی را از این وجه بی‌مکان دانست. در تعاریف جدیدتر از مکان، سوگ را می‌توان در ارتباط بیشتر با «منظر» به ‌عنوان گونه‌ای جدید از مکان دانست که در کالبدی نامحدود و بی‌انتها جای می‌گیرد. شاید در مجالی دیگر بتوان نسبت سوگ و منظر را به بحث نشست.

    منابع

    • شعبانی، زهره. (۱۴۰۰). تعزیه خوانی. انتشارات آونددانش. تهران.
    • عاشورپور، صادق. (۱۳۸۹). نمایش های ایرانی. جلد دوم، تعزیه. انتشارات سوره مهر. تهران.
    • فرهنگ عمید
    • فرهنگ معین
    • میرشکرایی، محمد. (۱۳۹۴). تعزیه و آیین های عاشورایی. انتشارات نمایش، تهران.
    • همایونی، صادق. (۱۳۵۳). تعزیه و تعزیه خوانی. انتشارات جشن هنر. شیراز.
  • گرانی و تورم در محرم امسال کاهش ایستگاه‌های صلواتی و نذری را رقم زد اما عزاداری امام حسین همچنان پرشور است

    گرانی و تورم در محرم امسال کاهش ایستگاه‌های صلواتی و نذری را رقم زد اما عزاداری امام حسین همچنان پرشور است

    مگر می‌شود یادم برود در این چهل‌وچند سال، محرم و عزای حسین(ع) و آن شور و حال عمومی جامعه را؟ هر کسی هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد تا در عزای حسین‌بن‌علی، حتی نقشی کوچک داشته باشد.

    نذزی محرم

    پایگاه خبری رسا نشر-مهدی سوری، هنوز هم شوق حضور در عزای امام شهید را می‌شود دید. برخلاف آنچه بدخواهان ایران دوست دارند القا کنند، ایرانیان داخل کشور همچنان حسینی‌اند و حسینی می‌مانند. این شب‌ها در هر کوی و برزن، پرچم عزای حسین(ع) برافراشته است. شباهنگام خیل جمعیت سیاه‌پوش را می‌بینی که به سمت تکیه‌ها می‌روند یا در دسته‌های عزاداری، نام حسین(ع) را فریاد می‌زنند. این اعتقاد قلبی ایرانیان است؛ چیزی که هیچ قدرتی توان گرفتنش را از ما ندارد.

    با این حال، چیزی که امسال بیشتر از سال‌های گذشته به چشمم آمد، کاهش محسوس تعداد ایستگاه‌های صلواتی و محل‌های پخش نذری بود؛ کاهشی که عمده دلیلش افزایش سرسام‌آور قیمت اقلام خوراکی است. گرانی و تورم اگرچه بار سنگینی بر دوش مردم ایران گذاشته، اما باز هم هر کس هر آنچه در توان داشته، به میدان آورده است؛ همان روایت قدیمیِ محرم: هر کسی هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد تا در عزای حسین‌بن‌علی، حتی نقشی کوچک داشته باشد.

    پیرزن همسایه وقتی نذری را دمِ در آورد، با صدایی که انگار شرمندگی در آن می‌لرزید گفت: «شرمنده شما و امام حسین شدم؛ امسال نتوانستم همان نذرِ چهل‌ساله را ادا کنم… این ناقابل را بپذیرید.» گفتم: «مادر، همین هم خوب است؛ مهم نیت است. این ازخودگذشتگیِ شما، آن هم وقتی خودتان در مضیقه‌اید، ستودنی است. نذرتان قبول.»

    همسایه دیگرمان سال‌ها بود روز تاسوعا جلوی هیئت‌شان گوساله‌ای قربانی می‌کرد. پسرش می‌گفت: «بابا گفته امسال شرمنده‌ام؛ در توانم نیست.» بعد هم پول داده بود و گفته بود: «یک گوسفند بخر و جلوی دسته قربانی کن.» خودش هم رفته بود روستا؛ گفته بود: «دلم نمی‌خواهد اینجا بمانم، شرمندگی اجازه نمی‌دهد.»

    هر قاشقی که از نذری پیرزن همسایه بر دهان می بردم، در دلم دعا می‌کردم خدا کند اوضاع اقتصادی این مردم شریف و مظلوم به شرایط قبل برگردد. با بغضی که در گلویم گیر کرده بود، آرزو کردم سالِ دیگر از این مصائب تلخ عبور کرده باشیم؛ آن‌قدر فراوانی و رفاه داشته باشیم که دوباره در دهه اول محرم، سرِ هر کوچه بساط ایستگاه صلواتی را ببینم: دودِ اسپند، استکان‌های چای و شربت، و مردمی که می‌نوشند و «یا حسینِ عطشان» می‌گویند. دوست دارم هر که را می‌بینم، در دستش یک غذای نذری باشد که می‌برد کنار خانواده میل می‌کند؛ و به حق حسین(ع) و شهدای کربلا، بیمه سلامتی‌شان می‌شود.