برچسب: مهدی سوری

  • کارشناسی در دروغگویی و وارونه انگاری

    راستی من هم یک خبر دارم. چندی پیش دختر جوانی به من مراجعه کرد و گفت ” بعد از کلاس پدرم به دنبالم نیامد و مجبور شدم با اتوبوس به منزل بروم. اتوبوس خلوت بود و جز یک پیر مرد و یک پسر جوان هیچ کسی در اتوبوس نبود. پیر مرد دو ایستگاه بعد پیاده شد و پس از آن من باردار شدم. چه باید بکنم؟”

     
    پایگاه خبری رسا نشر– مهدی سوری: همانگونه که کارشناسان وظیفه دارند تا با پژوهش و کار کارشناسی موضوعات مورد تخصص خود را به جامعه منتقل کنند، رسانه ها هم وظیفه دارند تا روشنگری کنند. می توانند گفتمان ها و نظریات را نقد کنند و حتی آن را به چالش بکشند. حال نظریه پرداز، گوینده و کارشناس هرکسی که می خواهد باشد. از رئیس جمهور گرفته تا کارشناس صدا و سیما. اتفاقاً وظیفه رسانه سنگین تر و مهم تر است. چراکه کارشناس بودن دلیل بر  حق بودن و درست بودن مطالب بیان شده نیست. اما رسانه نمی تواند و نباید دروغ بگوید. نباید تحلیل آبکی کند و هرچه که خود فکر می کند به خورد جامعه دهد. چراکه رسانه تاثیرش همگانی است و ممکن است یک اشتباه رسانه ای فاجعه ای را به بار آورد.

    قطعاً شما هم ماجرای باردار شدن دختر ۱۲ ساله به واسطه ۲ گیگ اینترنت مجانی را شنیده اید. روح الله مومن نسب کارشناس مدعی این خبر، پیشتر نیز از تجاوز ۸ نفره به یک دختر جوان به واسطه استفاده از واتس آپ خبر داده بود. حال اینکه چرا خبرهای اینچنین برای ایشان جالب و جذاب است و ایشان منبع این خبرها هستند بماند. متاسفانه صدا وسیما خیلی سال است که از دست رفته است. عقلانیت و خرد گرایی جای خود را به باند بازی و تفکرات جناحی داده اند. وقتی تمام توان این رسانه بر ضد مردم، خواسته ها و نیازهایشان بکار گرفته می شود قطعاً خروجی اش کارشناسی می شود که بدنبال این است که جرقه تجاوز از طریق کدام اپلیکیشن زده شده است.
    راستی من هم یک خبر دارم. چندی پیش دختر جوانی به من مراجعه کرد و گفت ” بعد از کلاس پدرم به دنبالم نیامد و مجبور شدم با اتوبوس به منزل بروم. اتوبوس خلوت بود و جز یک پیر مرد و یک پسر جوان هیچ کسی در اتوبوس نبود. پیر مرد دو ایستگاه بعد پیاده شد و پس از آن من باردار شدم. چه باید بکنم؟”
    چرا کسی جلوی این اتوبوس ها را نمی گیرد؟ یعنی اگر یکی از مسئولین این دختر را جای دختر خود بداند باید چرخ تمام اتوبوس ها را پنچر کرد. باید که تمام ایستگاه ها را به آتش کشید.
    من به نظرم می رسد باید پدر، بابای مدرسه، راننده اتوبوس، شرکت واحد اتوبوسرانی، شهرداری تهران، پلیس راهور و شرکت شهاب خودرو و حتی ان پیرمردی که دو ایستگاه جلو تر پیاده شد باید پاسخگوی بلایی که بر سر این دختر آمده است باشند. چرا که همه در بوجود امدن این داستان دخیل هستند و باید از خود شرم کنند. این دختر بعد تر به من گفت” دو ایستگاه بعد من به پسر بلیط را دادم که به راننده بدهد. و اینگونه  رابطه ما با هم شکل گرفت. همه اش تقصیر آن اتوبوس لعنتی است. تازه دود هم می کرد.”
    این همان منطق امثال این کارشناس و کارشناسان و سخنرانان وابسته است که برخی از آنها از منطق به دورند.  وقتی هم که پاسخشان را می دهی آنقدر آسمان و ریسمان به هم می بافند که سر درد بگیری. هرگز قانع شدن و بازگشت از حرف در باور اینان جایی ندارد. حال اگر برفرض دختر مورد نظر آقای مومن نسب، از نرم افزار سروش یا گپ با پسر متجاوز چت می کرد، و از این طریق گرفتار می شد مسلماً هرگز هرگز این خبر را کار نمی کردند. و اگر هم مجبور به بیان بودند قطعا باز هم گناه را بر گردن تلگرام می انداختند که ریشه فساد ها از این برنامه رواج پیدا کرده وگرنه پیام رسان داخلی به نوبه خود که نمی تواند باعث فساد و گناه شود.
    من روح الله مومن نسب را نمی شناسم. اما بعد از ماجرای بارداری اینترنتی یک جستجوی ساده کردم و دیدم ایشان ید طولایی در مخالفت با اینترنت ، تکنولوژی و فضای مجازی دارد. ضمن اینکه دیدم سایت ها و شخصیت هایی از وی حمایت کردند که وابستگی این فرد به تفکر آنان بر من محرز گردید. از این رو بیشتر از این بحث بر سر این مطلب اسراف وقت است بدون حصول نتیجه. چراکه تا این نوع افراد در رسانه ملی تریبون دارند هیچ اتفاق خوبی قرار نیست بیفتد…
     

  • هشتگ باز #شغل ایجاد کردن

    #شغل
    شاید شما هم شنیده اید که درآخرین #آمار اعلام شده در کشور حدود سه و نیم میلیون #بیکار مطلق داریم . بماند که به این آمارها نمیشود زیاد دلخوش کرد. چراکه در واقعیت خیلی بیشتر از این ها بیکار داریم.

    نمی دانم قبل از گرانی #دلار بود یا بعدش که گفته شده بود برای ایجاد هر شغل ۱۰۰ میلیون تومان باید از بیت المال هزینه کنیم. در این رابطه هم باید بگویم که شغل خیلی از ما پانصد هزار تومان هم نمی ارزد چه برسد به ۱۰۰ میلیون تومان!!! اما فرض را بر همین مبلغ می گذاریم. از آنجاییکه هیچ اراده و میلی در سرمایه گذاری و ایجاد شغل دائمی وجود ندارد. یعنی هر شرکت و کارخانه ای که تاسیس می شود ۲ سال بعد به تعطیلی و تعدیل نیرو می افتد و از آنطرف هم کارگران و کارمندان در پی بی پولی و فشار اقتصادی به اعتراض و اعتصاب روی می آوند. در همین حین موج سواری ضد انقلاب از اعتراض که حق قانونی هر شهروندی است باعث تبدیل آن شورش و اقدام علیه امنیت ملی شده و موجبات دستگیری و بگیر و ببند می شود. پس نه ایجاد شغل نه به نفع بیکاران است و نه امنیت و آرامش ملی.می گویید کو نمونه؟ بله کارگران نیشکر هفت تپه و فولاد اهواز به شما دست تکان می دهند…
    از این رو پیشنهاد می کنم بجای ایجاد شغل همین ۱۰۰ میلیون تومان ها را به افراد بازنشست شده مشغول به خدمت بعنوان پاداش “تورو خدا فقط برو” بپردازید تا از این میز و صندلی ها دل بکنند و جایشان را به آن جمعیت بیکار بدهند. هزینه کردن این مبلغ در جایی که قرار است دو سال دیگر به تعطیلی و اعتصاب بیانجامد آب  در هاون کوبیدن است. این پول ها را بدهید به قبلی ها که دل بکنند تا ما هم طعم یک روز بی دغدغه در پشت میز هنگام نوشیدن چای و پاسخ زیبای امروز برو فردا بیا به ارباب رجوع را بچشیم.
    حتی من حاضرم در این زمینه کمک هم بکنم. الان حساب کردم شغل من ۴۵ میلیون تومان هزینه داشته. از صاحبکار محترم درخواست می کنم. ارزش شغل من را به ۲۲٫۵ میلیون کاهش دهد و یک نفر دیگر را که حاضر است با شغلی با این ارزش مالی را بگیرد استخدام نماید تا از تعداد بیکاران کم بشود. خوب نیست؟؟
    مهدی سوری

  • گاهی و بی گاه نقد/ نسخه پیچی ابو محمود بیرونی برای اقتصاد ایران و بازار ارز

    گاهی و بی گاه نقد/ نسخه پیچی ابو محمود بیرونی برای اقتصاد ایران و بازار ارز

    و این هم نسخه پیچی دانشمند و نخبه ایرانی ابو محمود بیرونی برای رفع مشکل ارز در بازار!!

     

  • داستان طنز : خرِ دانا و راه بلد!

    داستان طنز : خرِ دانا و راه بلد!

    آورده اند که خر فروشی را خری بود ناتوان و پیر! خر را به بازار برد تا بفروشد! ساعاتی گذشت و هیچکس حتی کوچکترین توجهی به وی و خرش نکرد. از این روی مجبور شد قیمت خر ۱۰ دیناری اش را به نیم کاهش دهد.اما هیچکس خریدار خرِ خر فروش نبود. مرد دیگر نا امید شده بود. تا اینکه ساده لوحی که برای اولین بار قصد تجارت داشت وارد بازار شد. مرد خر فروش به سمتش رفت و گفت گویا شما تاجر هستید. مرد گفت آری . اتفاقا فردا به قصد تجارت به دیاری می رویم با همین کاروانی که در کاروانسرای مجاور است! خر فروش گفت چه نیکو! پس حتما در این سفر یک خر خوب تو را لام می شود. خری که هم بارت را ببرد و هم در این مسیر یاورت باشد. مرد ساده لوح نگاهی به خر کرد و گفت این ناتوان خِرفت می خواهد بار مرا ببرد و همراهم باشد؟ این خودش را به زور می برد!!

    خر فروش با زبانی چرب گفت: اشتباه می کنی برادر جان. این خر یک حیوان باربر معمولی نیست. او مزایایی دارد که اگر طالب شنیدن باشی، تو را گویم. این خر زبان آدمی زاد را می فهمد. هرچه که بگویی انجام می دهد. فی المثل اگر بگویی برای صبح زود بیدارم کن! خروس خوان با عرعر مخصوصی تورا بیدار می کند. مرد ساده لوح گفت چه جالب!! . خر فروش دغل ادامه داد تازه این زیاد مهم نیست. این خر نقشه خوان است و راه بلد! محال ممکن است که با این خر در راه بمانی و درمانده شوی. من این را می دانم که کاروان شما راهی بس دور و دراز در پیش دارد که از بیابان های وسیع و خطرناکی می گذرد. می دانی اگر راه را اشتباه بروید همگی خوراک درندگان و لاشخورها خواهید شد؟؟

    مرد ساده لوح که ترس وجودش را گرفته بود گفت راست می گویی. این خر از آن من. او را چند می فروشی؟؟؟ خر فروش کمی تامل کرد و گفت بنظر می رسد مرد دانا و آینده نگری باشی. این خر را پیش فروش کرده ام به ۱۵۰ سکه. اما خوب می دانم تو قدر این خر را بیشتر از آن مشتری می دانی. به تو ۱۲۰ سکه می فروشمش. مرد ۱۲۰ سکه داد و خوشحال از خرید پر منفعتی که کرده بود خرش را برداشت و رفت…..

    فردای آنروز مرد ساده لوح بهمراه خرش به کاروانیان پیوست و عازم سفری شدند به قصد تجارتی پر سود. چند روزی را در راه بودند. روزها در حرکت و شب ها در پهنه بیانان به استراحت. تا اینکه یک روز باد عجیبی وزیدن گرفت. طوریکه امکان حرکت برایشان نبود. به ناچار با فرمان قافله سالار ایستادند. اما نه تنها باد و طوفان تمام نشد، بلکه کم کم ابرهای سیاه آسمان را فرا گرفتند. و باران شدیدی ببارید. کاروان متوقف ماند و بالاجبار چادر زدند و ماندند تا هوا بهتر شود. فردای آنروز دیگر خبری از باد و طوفان نبود، اما هوا کاملا ابری بود.راهنمای کاروان گفت نباید وقت را تلف کنیم. یک روز از برنامه عقب افتاده ایم. پس حرکت کردند و مرد نیز بدنبالشان روان شد. نیمه های روز دوباره طوفان شد و گرد و خاک همه جا را فرا گرفت. راهنمای کاروان دستور توقف داد. این دستور با مخالفت تجار مواجه شد. گفتند ما را کالایی است که در صورت دیر رسیدن از بین می رود و می گندد. باید به راهمان ادامه دهیم. هرچه مرد دانای راهنما اصرار کرد فایده نکرد و نتیجه این شد که به راه ادامه دهند. حرکت کردن سخت بود. گاهی هم باران می بارید . با این حال کاروان پیش می رفت.

    ساعاتی راه را ادامه دادند تا اینکه به یکباره قافله از حرکت ایستاد. علتش را پرسیدند. قافله سالار گفت با وجو این طوفان و گرد و خاک گمان می کنم راه را گم کرده ایم و به اشتباه آمده ایم. اکنون باید به کنار رود می رسیدیم ولی می بینید در بیایان گیر افتاده ایم. همهمه کاروان را فرا گرفت. هرکس چیزی می گفت و کم کم نگرانی در چهره ها پدیدار شد. مرد ساده لوح اما بدون هیچ واکنشی ایستاده بود و نظاره گر بود. کاروان بناچار دوباره چادر زد و قرار شد تا بهتر شدن هوا تامل کنند. یک روز کامل گذشت. دیگر مطمئن شده بودند که در بیابان گم شده اند. روز دوم هم سپری شد و هوا بهتر نشد. این شد که در چادر قافله سالار جلسه ای چیدند که چه کنیم؟ هرکس نظری می داد. و راهی پیشنهاد می داد تا جان از این بلا به سلامت به در برند. اما همه پیشنهادات باطل بود و بی نتیجه. در ادامه و از آنجایی که کسی حرفی برای گفتن نداشت سکوت سنگینی در چادر بوجود آمد. ناگهان مرد ساده لوح  به صدا درآمد و گفت: من چاره راه را دانم. من می توانم کاروان را از این سرزمین بلا رهایی بخشم. گفتند چگونه؟؟؟ با غروری کاذب گفت مرا خریست دانا که هم نقشه خوان است و هم راه داند. وی می تواند ما را نجات دهد! با گفتن این حرف صدای خنده حضار به هوا برخاست و او را به سخره گرفتند و گفتند کدام خری می تواند آنقدر باهوش باشد. خر اگر باهوش بود که نامش خر نبود! مرد خِجِل شد و چیز دیگری نگفت. و تصمیم جمعی این شد که منتظر شوند تا شاید کاروانی برای نجات آنان بیاید.

    چند روز دیگر هم گذشت. و خبری نشد. آب آشامیدنی رو به اتمام بود. کاروان نا امید و عده ای هم از شدت گرسنگی تلف شدند. تجار بزرگ تر  جمع شدند و نزد قافله سالار پیر رفتند که بیایید به حرف مرد اعتماد کنیم و اجازه دهیم خرش ما را به مقصد ببرد. مرد پیر خشمگین شد و گفت در طول عمرم مردمانی به بی عقلی و خریت شما ندیدم. خر مگر عقل و درایت دارد؟؟ با این وجود جملگی اصرار کردند که راهی جز اعتماد نداریم و اگر یک روز دیگر بمانیم قطعا همگی میمیریم. نهایتاً تصمیم بر این شد که نزد مرد رفته و از او استمداد نمایند. مرد با شنیدن درخواست آنان خوشحال شد و پذیرفت که خر راهنمایش را آماده حرکت کند. دقایقی بعد کاروان آماده حرکت شد. مرد و خر ش در جلوی کاروان به حرکت درآمدند. خر سرش را پایین انداخته و حرکت می کرد. گاهی می ایستاد، نگاهی می کرد و دوباره حرکت می کرد. ساعتی گذشت و کاروان همینطور به راهش ادامه داد. تا اینکه کسی فریاد زد درخت و آبادی می بینم. بلی! درست بود. خر راه بلد کاروان را به مقصد و آبادی رسانیده بود. همگی از شوق رسیدن به مقصد و جان سالم به در بردن از بیابان فریادها سر دادند و شادمانی و پایکوبی کردند. کاروان به مقصد رسیده بود. در کاروانسرایی مستقر شدند و قبل از هر اقدامی نزد مالک خر رفتند و او را از طلا و سکه بی نیاز کردند. به خرش نیز زیور آلات و یونجه فراوان هبه کردند. مرد شادمان از این همه ثروت یقین کرد که خر خریدن، بزرگترین تجارت پر سود دنیاست…

    یک هفته گذشت و کاروان قصد عزیمت به دیار خود داشت.عده ای اما نگران از اتفاقات چند روز پیش با هم به شور پرداختند که قافله سالار پیر و ناتوان است. دیگرش یارای قافله سالاری نیست. این بار جان سالم به در بردیم. اگر باز هم دچار بلا شویم چه کنیم؟؟ این شد که تصمیم گرفتند راه بلدِ با تجربه و پیر خود را عزل و خرِ نقشه خوان و راه بلد را به ریاست کاروان و قافله سالاری برگزینند! نزد وی رفتند و او را با بی رحمی تمام معزول کردند و حتی از کاروان اخراجش کردند. پیر مرد نیز چون این ماجرا دید تنهایی عازم سفر شد. شب هنگام حرکت کرد و رفت.صبحگاهان کاروانیان با ریاست خر عزیز و با اطمبنان کامل به راهبریِ وی به راه افتادند…

    یک ماه از این واقعه گذشت. قافله سالار مخلوع، به سلامت به دیار خود رسیده بود و به محض اینکه پای در شهر نهاد،  خانواده همراهان وی سراغش را گرفتند که ای مرد، عزیزان ما با تو به سفر تجاری رفتند، حال اینکه تو آمدی و آنها با تو نیستند؟ عزیزان ما را چه کردی؟ پیر مرد متعجب شد. وی در راه به دیار خواهرش رفته و چند روزی هم آنجا مانده و بعد قصد دیار خود کرده است. بدین صورت آنها باید ۱۰ روز پیش و زودتر از او باز آمده باشند. آنان را چه شد ه است؟ بر خاک دیار سر فرود آورد و ناله ها سر داد. و سپس تمام ماجرا را برای اهل و عیال کاروانیان تعریف کرد و گفت من در راه بازگشت مسیرم از آنها جدا شد و خود تنها به سفر ادامه دادم. من نمی دانم عزیزانتان چه شدند . فقط می دانم که جماعتی خر، عقل نداشته خود را به خری سپردند که شیادی به خری گفته بود که خرت راه بلد است! بدانید که خرانی خریت کرده اند و به راه خر رفته اند.  خر هرکجا باشد خران هم همانجایند.

    چند روزی در نگرانی و اضطراب گذشت و خبری از کاروان و قافله سالار خرش نشد. تا اینکه یک روز خبر آوردند که کاروانی به سمت شهر می آید. همه با این نیت که کاروان عزیزان ماست که بازگشته به استقبالش شتافتند. کاروان به شهر رسید. اما کاروان آن نبود که باید. پیر مرد به نزد قافله سالار کاروان غریبه رفت و گفت: برادر به دیار ما خوش آمدید. تو را پرسشی دارم. در راه که می آمدید کاروانی که مدمانی از دیار ما باشد ندیدید؟ مرد گفت کاروان زیاد دیدم. کاروانسالارش که بود؟ پیر مرد سرش را پایین انداخت و گفت: یک خر! . کاروانسالار خشمگین شد و گفت مرا دست انداخته ای ؟؟ گفت دور از جان و تمام ماجرا را برابش تعریف کرد. مرد پس از شنیدن داستان و خوردن تأسف از این بابت به پیر مرد گفت در راه با کاروانی همصحبت شدند آنان روایت کردند در بیایان خری را دیده اند که بسیار طلا و زیور آلات به گردنش آویخته بودند. این خر صاحبی نداشته و کسی هم در اطرافش نبوده. کنجکاو می شوند و اطراف را می جورند. و در نهایت عده بسیاری به همراه چارپایان و مال التجارشان در دره ای  در نزدیکی بیابان سقوط کرده اند می یابند و چون کسی برای نجاتشان نبوده همگی از دم جان باخته اند …

    پیرمرد راه بلد با شنیدن این ماجرا آهی کشید و به وراث خران جانباخته خبر داد که جامه ها درید و سر بر بیابان ها نهید ….

    نوشته مهدی سوری